داستان پسر خارکن با ملا بازرگان
پایین گزاری (دانلود) کتاب داستان پسر خارکن با ملا بازرگان:
http://www.2shared.com/file/2344934/6390c162/pesar_e_khar_kan_ba_molla_bazargan.html
پير مرد خاركني بود و پسري داشت كه از بس او را دوست داشت اجازه نمي داد از خانه پا بيرون بگذارد. حتي نمي گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببينند. ر
روزگار گذشت تا خاركن پير پير شد و پسرش به سن بيست و پنج سالگي رسيد. ر
يك روز خاركن به پسرش گفت «پسرجان! تا حالا نگذاشتم كار كني و خودم به هر جان كندني بود يك لقمه نان درآوردم. اما ديگر جان كار ندارم و نوبت رسيده به تو كه بروي نان به خانه بياوري.» ر
پسر گفت «چشم!» و طناب و تبري ورداشت و روانه صحرا شد. ر
اما, چون تا آن سن و سال به سياه و سفيد دست نزده بود و حال كار نداشت, نتوانست خار بكند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. اين بود كه راه افتاد سايه اي پيدا كند و توي آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسيد به قصر دختر پادشاه و در سايه آن گرفت تخت خوابيد. ر





نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 |
نوشته شده توسط معین