تبليغاتX
اورداد

avardad

معین

avardad

http://avardad.blogfa.com

اورداد

اورداد

اورداد

ما ایرانیان هویت خود را گم کرده ایم و نمی دانیم که ایم و از کجا آمده ایم همه از توهم یک تمدن بزرگ سخن می گویند ولی چه کسی حقیقت را می داند.
همه چهان چشم تمع به سرزمین مادریمان دوخته اند و با دنیایی خود بیگانگی دست روی دست نظاره گریم.
اَوَرداد آمده است تا این از خود بیگانگی ها را از میان بردارد و ایران و ایرانی واقعی را نمایان سازد.
بدیهی است این کوشش با کمک های شما به ثمر خواهد رسید.

(اَوَرداد (به فتح دو حرف اول) به معنی اضافه یا کار اضافه کردن است و در ادبیات کهن 366روز سال را اَوَرداد گویند.)

گروه اورداد پژوهشسرای فرهنگی اَوَرداد شاهین شهر

اورداد

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

اورداد
پژوهشسرای فرهنگی اَوَرداد شاهین شهر

لينکستان


لينک دوستان


تبليغات


آمار و امکانات

تبليغات
محل تبليغ شما

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
دستش به نگار بند است.
موضوع: ضرب المثل ها و اصطلاحات

دستش به نگار بند است.

دختري شبي يكه وتنها در اطاق نشسته سرگرم آرايش بود. ناگهان در باز شد و سرو كله ي يك نفر ناشناس نمايان گرديد.

دخترك كه بسيار زيرك و تيزهوش بود دانست كه اين شخص ناشناس دزد است و بي اين كه دست و پاي خود را گم كند از جاي برخاسته سلام و تعارف بسيار چرب و گرمي با او كرد و گفت: «به به چشمم روشن، دلم گلشن، مشرف فرموديد، صفا آورديد، راستي پسر خاله جان عزيزم كي و چه موقع از سفر تشريف آورده ايد؟ ننه جونم غالبا از زيبايي رخسار و قد و قامت و حسن اخلاق و كرداد شما براي من تعريف ها كرده و تمجيد ها مي فرمودند و از بس براي ديدار شما اظهار اشتياق مي كردند كم كم مرا هم به هوس انداختند، به طوريكه ساعتي نمي گذشت كه از درگاه خداوند ورود مقدم و قرب ديدار شما را مسئلت نكنم.  بفرماييد، بفرماييد، بنشينيد، بنشينيد ...»

اين كلمات را با يك لحن دل فريبي بيان و بدون اينكه فرصت دم زدن به دزد بدهد پي ريز تعارفات گرم و نرمي با او مي كرد و در ضمن از يك طاقچه سماور، از طاقچه ي ديگر قوري و استكان و از جاي ديگر قند و چاي را برداشته با آتشي كه قبلا براي دم كردن وسمه[1] موجود كرده بود سماور را آتش انداخت و با زبري و چالاكي هرچه تمامتر چاي را دم كرده پشت سر هم چند فنجان چاي بناف او بست.

دزد از بخت بلند و حسن اقبال خويش بي نهايت خوشوقت شده و با دخترك دل داده و قلوه گرفته بود، بلكه يك دل داشت صد دل ديگر هم قرض كرده بود و همگي را اسير يك تار موي او ساخته، يك گوش داشت هزار گوش ديگر هم به وام گرفته سرگرم شنيدن بيانات دلاويزي نموده و مثل گرسنگاني كه دائما به شكم خود وعده ي نان سنگك و كباب مي دهند او نيز به خود وعده ها داده و در دل مي گفت: «چه عيب دارد، هم فال است و هم تماشا، امشب مي توان هم كام دلي حاصل كرد و داد دلي از دوران عزوبت[2] گرفت و هم در پايان كار اسباب و اثاثيه ي خانه را تماما روفته و معاش چندين ماه خود را تامين نمود.»

خلاصه پس از آنكه دزد چندين فنجان چاي مي خورد و در ضمن از اين قبيل وعده ها به شكم خود مي داد.

دخترك ظرف حنا را كه قبلا براي خود تهيه كرده بود برداشته با صد كرشمه و ناز نزديك دزد برده و مي گويد: «پسر خاله جان عزيزم راستي چرا انقدر ناخن هاي دست وپايتان سفيد است، مگر شما از سنت حضرت رسول بي خبريد؟ ... بگذاريد انگشت هايتان را رنگ ببندم.»

دزد ناچار راضي مي شود ولي دخترك از انگشت هاي او نيز تجاوز كرده تمام زير و روي دست ها و پاهاي او را حنا مي بندد و همينكه فارغ مي شود مي گويد: «خدا مرگم بدهد از آنوقت تا به حال شما را زحمت و درد سردادم و هيچ به اين خيال نبودم كه تازه از گرد ره رسيده و خستهو كوفته و گرسنه ايد. اجازه دهيد بروم لقمه شامي داريم ببياورم تا با هم صرف كنيم. راستي چقدر گواراست كه پس از سال ها انتظار امشب دو به دو و بدون سر خر با هم شامي صرف كنيم! نه، واقعا اينطور نيست؟ ...»

بيچاره دزد مفتون[3] از همه جا بي خبر تصديق[4] مي كند و دخترك ظرف ها را برداشته و راه مطبخ را در پيش مي گيرد. راه پلكان عمارت با در مطبخ در نزديكي يكديگر واقع بودند.

دخترك خود را فورا در راه پلكان انداخته ميرود روي بام و از آنجا به پشت بام همسايه ها رفته با سرعت هرچه تمام تر همسايگان را از واقعه خبر مي دهد و مردان آن ها چند نفري جمع شده با دختر از پلكان سرازير و وارد خانه مي شوند.

دزد غفلت خود را محصور مي بيند ولي با اين حال از اتاق بيرون جسته مي خواهد فرار كند، ليكن چون حنا دست ها و پاهايش را ليز و لغزنده ساخته بود ... مي افتد و همسايگان روي او ريخته دستگير و اسيرش مي كنند و دست هايش را بسته تسليم كدخداي محله مي نمايند.

اينك اين مثل را در مورد كسي ايراد مي كنند كه دستش به كاري تا حدي بند باشد كه به كار ديگري نتواند پرداخت و گاهي هم آن را به طريق استهزا و مزاح درمورد كسي بيان مي كنند كه از او در خواست انجام كاري را كنند و او به باطل عذر آورد، در آن صورت گويند: «آري دستش به نگار بند است»




[1] وسمه (Vasme): گياهي از تيره ي سليميان كه دو ساله است و ارتفاعش در حدود يك متر مي شود. گل هايش زرد رنگند و ميوه اش خرجينگ است. اين گياه بومي شمال آفريقا و اروپاي جنوبي و مركزي و آسياي غربي منجمله ايران است. در برگ هاي اين گياه ماده ي رنگ كننده اي وجود دارد كه از آن جهت آرايش خانم ها (رنگ كردن ابروها) استفاده مي كردند. ماده ي رنگكي اين گياه رنگ سبز مايل به آبي توليد مي كند.

[2] عزوبت (Ozubat): بي همسر بودن (زن و مرد) مجرد بودن، بي همسري

[3] مفتون(Maftun): در فتنه انداخته شده، عاشق، شيفته

[4] تصديق(Tasdiq): به درستي چيزي اقرار كردن، چيزي را تاييد كردن


|+| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
دستش به خيك شيره بند است
موضوع: ضرب المثل ها و اصطلاحات

دستش به خيك شيره بند است

زني شغلش شيره فروشي بود. روزي دو خيك بزرگ شيره روي الاغي انداخته از ره به طرف شهر حركت كرد تا ببازار برده بفروشد و حوائج خود را خريده باز گردد. همينكه از ده دور و وارد بيابان شد مردي به او رسيده گفت: «شيره هايت را مي فروشي؟»

گفت: «آري.»

مرد يك خيك را از روي الاغ پايين آورده سرش را بگشود و انگشتي از آن به رسم امتحان خورده و خيك را همچنان سر گشوده به دست او داد، و خيك ديگر را پايين آورده سرش را باز كرده و شيره اش را چشيده و آن را نيز سر گشوده به دست زن داده و چون دو دست زن را مشغول خيك ها نمود در او در آويخت و زن نيز يا بر اثر سوق طبيعت و يا براي حفظ شيره ها ممانعتي نكرده تسليم شد تا وي كام دل بر آورد.

حاله اين مثل را نسبت به كسي ايراد كنند كه به كاري چنان سرگرم و گرفتار و مشغول باشد كه به هيچ امر ديگري نپردازد.[1]



[1] اعراب نيز گويند: «اشغل من ذات النحيين» يعني سرگرمتر و گرفتار تر از صاحب دوخيك روغن و در شرح آن گويند يكي از صحابه ي حضرت رسول قبل از اسلام آوردن خود در خارج شهر مدينه با زني روغن فروش اين رفتار را نمود.


|+| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

با همين پرو پاچين ميخواي بري چين و ماچين

روزي خرچنگي را ديدند كه خرامان خرامان راهي را در پيش گرفته، افتان و خيزان مي رفت.

به او گفتند: «كجا مي روي؟»

گفت: «چين و ماچين!»

گفتند: «با همين پروپاچين ميخواي بري چين و ماچين»

اين مثل را در موقع كسي به كار برند كه با وجود سستي و تنبلي خود بخواهد كار سخت و دشواري انجام دهد، يا در موضوع كسي گويند كه با نداشتن اسباب كار يا سرمايه ي علمي يا مادي بخواهد امر مهمي را كه محتاج سرمايه ي علمي يا مادي است انجام دهد.


|+| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

اين ابره تابروم كله قندش را بياورم

گويند شخصيروزي نزد خياطي رفت و ابره[1] اي بدو داد تا برايش قبا بدوزد. پس از آن كه خياط اندازه اش را گرفت صاحب ابره از او جوياي ميزان اجرت قبا شد.

خياط گفت: «خداوند مرحوم پدرتان را رحمت كند. ايشان هر موقع دوختن قبايي را بمن ارجاع مي فرمودند يك ابره و يك كله قند به من براي اجرت مرحمت مي كردند!»

صاحب ابره چون طمع استاد خياط را از كرم مرتضي علي بيشتر ديد گفت: «بسيار خوب اين ابره تا بروم كله قندش را هم بياورم»

حاليه ي اين مثل را در مورد كسي استعمال مي كنند كه در مطالبه اجرت كاري خيلي بيش از آنچه كه حق اوست بخواهد يا به عبارت ديگر «طالب فرع زايد بر اصل باشد.»



[1] ابره : پارچه (توي زبرين قبا و كلاه)


|+| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

اول چاه را بكن بعد منارش را بدزد[1]

در نزديكي سبزوار مناري  است معروف به ميل يا منار خسرو گرد. گويند اهالي «سد خرو» به خيال دزديدن منار خسروگرد افتاده صد خر قوي و توانا با خود برداشتند و آن ها را به طرف منار برده به رديف پاي منار نگه داشته و در صدد بر آمدند كه آن را كنده روي خرها بگذارند و به ده خود ببرند.

در ميان آن ها پيري بود خردمند و جهان ديده گفت: «برادران شما چاهش را كنده ايد كه حالا منارش را مي دزديد؟»

آقايان قدري فكر كردند، ديدند پيرمرد راست مي گويد اول بايد چاه را بكنند تابتوانند وقتي منار را دزديدند در آنجا پنهانش كنند و اين مثل از آنجا پيدا شد.

اين مثل درموردي استعمال شود كه بخواهند طرف را اول به تهيه ي مقدمات كار و سپس به انجام خود كار اندرز دهند و بطريق ديگر هم گويند: «اول آخور را ببند بعد گاوش را بخر»


ونيز گويند: «اول كدخدا را ببين، بعد ده را بچاپ[2]»



[1] داستان اين مثل از مجله ي هفتگي نوبهار (چاپ پيش از انقلاب) اقتباس شده است و لي مردم اصفهان نيز داستاني نزديك به همين مضمون براي آن نقل مي كنند.

[2] اين مثل را اينچنين نيز آورده اند: «دَم كدخدا رو ببين، بعد ده را بچاپ»


|+| نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

انگشت انگشت مبر تا خيك خيك نريزي[1]

تاجري بود توانگر كه مال فراوان از ممر[2] فروش نفت گرد آورده بود و با اينحال همي حرص مي زد تا مالي زيادتر فراهم سازد. روزي به غلام خود دستور داد كه در وقت خريدن نفت انگشتان خود را به اطراف پيمانه بگذار تا قدري زياد تر بگيرد و در موقع فروش از لب پيمانه قدري پايين تر بگير تا اندكي كمتر داده شود.

غلام گفت: «از اين خيانت بزرگ و مقدار قليل چه سودي توان به دست آورد؟»

تاجر گفت:«خاموش! مگر نشنيده اي كه گفته اند«قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود»؟»

غلام بنابر دستور تاجر كار مي كرد و از اين ممر در سال سودي گزاف عايد تاجر مي گرديد.

مدتي از اين ميان گذشت و تاجر كه مقيم بادكو بود شنيد كه نفت در كشور ايران ترقي كرده و بهايي بسزا يافته است. ديگ طمعش بجوش افتاد و تمامي سرمايه ي خود را گرد آوري كرده نفت بسيار خريد و چون آن زمان پيت[3] و چليك[4] آهنين نبود در خيك كرده بوسيله ي كشتي به طرف بندر انزلي (يا بندر پهلوي) حمل نمود.

در بين راه به غلام خود گفت:«اگر در اين سفر به سود مورد آرزوي خود رسم از اين پس گرد شغل تجارت نگردم و سرمايه ي خود را در خاك ايران و موطن نياكان خويش صرف خريد املاك و عقار كرده در آنجا ما بقي عمر را به سلامت و رفاه بسر برم و ترا ناظر اموال و املاك خود قرار دهم و رتبه ات را بلند و منزلتت را ارجمند سازم.

خواجه هنوز در كار اين قبيل بيانات بود كه ناگهان بادي عظيم برخاست و طوفاني سهمگين سراسر دريا را فرا گرفت.

امواج خروشان خود را ديوانه وار به كشتي مي نواخت و هردم به خطر غرقش تهديد مي نمود.

خواجه از مشاهده ي اين حال دل در سينه اش مي تپيد و دست تضرع[5] و دعا بدر گاه خداي چاره ساز برداشته، زاري كنان خلاص خود را از پيشگاه رحمتش مي طلبيد.

در اين وقت ناخدا نزد وي آمد و گفت: «اي خواجه اين موقع نه جاي گريستن است و نه گاه ندبه نمودن بايد چاره اي انديشيد و جان هاي شيرين را از اين غرقاب مهلكه بيرون كشيد.

اگر خواهي جان به در بري بايد دست از اين خيك هاي نفت بركني و آن ها رابه دريا بريزي تا اينكه كشتي سبكبار شود و در مقابل امواج ديوانه ي دريا تاب مقاومت آورد.»

خواجه از ترس جان پيشنهادش را بپذيرفت و خود نيز با ملوانان مساعدت كرده خيك هاي نفت را بدريا مي ريخت.

غلام هوشيار در اين موقع فرصتي يافته خواجه را نشانه ي تير ملايمت كرد و گفت: «اي خواجه مو خواستي«انگشت انگشت مبري تا خيك خيك به دريا مريزي»!».

مثل بالا را در مورد كسي استعمال كنند كه در مال مردم دست تقلب و حرام دراز كرده و از اين راه ثروتي بيندوزد و بناگاه دست تقدير گلويش را فشرده تمامت مال را از كفش بگيرد و بيچاره و درمانده اش نمايد.

 



[1] داستان اين مثل در كتاب جامع التمثيل نيز ثبت است.

[2] ممر (Mamar): سبب ، علت ، شوند

[3] پيت (Pit): تنكه ي آهني يا حلبي مكعب مستطيل شكل براي نگهداري و جابجايي نفت و روغن و غيره.

[4] چِليك (chelik): ظرفي چوبين كه دو قاعده ي آن به شكل دو دايره ي مسطح است كه به وسيله يتخته هايي به يكديگر متصل شده اند و در آن شراب، سركه و غيره ريزند. ظرفي آهني يا حلبي.

[5] تَضَرُع (tazarro'):  زاري كردن، التماس كردن


|+| نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

دست به مول[1] ننه ات نمي رسد بگو آقاداداش

شخصي مادرش مولي قادر و توانا داشت. هر چند خواست با توپ و تشر و سختي و خشونت باعث جدايي و افتراق بين ايشان شود امكان نيافت، بلكه نتيجه ي معكوس بخشيد. جناب مول و حضرت عليه از هر طرف كه مي رفت و به هر سوي كه روي مي نمود موجبات زحمت و آزار و اذيت او را فراهم مي كرد و حتي دستش را از خانه و زندگي پدري كوتاه ساختند. به پدرش شكايت كرد، پدر را نيز عاجزتر از خود ديد، ناگزير از در مسالمت در آمد و آقاداداش، آقاداداش را بدم مول مادرش بسته او را تملق مي گفت و چاخان مي كرد و مورد تكريم و احترام قرار مي داد تا اينكه توانست به آسايش زندگي كند.

اين مثل را در موردي ايراد كنند كه بخواهند بگويند وقتي كه دست آدمي به دامن دفع دشمن نمي رسد به ناچار بايد با او به مدارا و ملايمت و بلكه در مقام اظهار فروتني و ارادت بر آيد و اين مثل را به نوع ديگر نيز بيان كنند و گويند: «به ناپدري كه زورت نرسد بگو حاج عمو»



[1] مول (Mol، Mul): معشوق (غير قانوني)زن


|+| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

دست بريده قدر دست بريده را مي داند

گويند به حكم داروغه دست كسي را بريدند. دست خود را برداشت و بدون كمترين اظهار فزعي فرار كرد. در بين راه نا گهان چشمش به دست بريده ي ديگري افتاد و بناي گريستن و ناله و فرياد كردن را گذاشت. شخصي از او پرسيد: «چه شد كه در موقع قطع دست خود نناليدي و كنون چنين ناله و فغان را سر داده اي؟»

گفت: «خاموش كه ديگران از سوز دل من خبر نداشتند و تنها اين شخص است كه چون دستش بريده است قدر دست بريده ي مرا مي داند و مي فهمد كه بر سر من چه مصيبتي وارد آمده است.»

اين مثل را به طرزهاي ديگري نيز استعمال كنند و از آن جمله گويند: «خرمن سوخته قدر خرمن سوخته داند»


|+| نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
ضرب المثل های فارسی - درّه ملا، دوباره بسم الله
موضوع: ضرب المثل ها و اصطلاحات

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

درّه ملا، دوباره بسم الله

گويند يك نفر ملاي اصفهاني با يكنفر لر بختياري براي انجام كاري به طرفي سفر كردند.

در ميان را به قصبه اي رسيدند و كد خداي قصبه آن ها را به صرف شام دعوت كرد. ملا بسيار كم خور بود و لر برعكس بسي پر خور. همين كه سرگرم خوردن شام شدند طولي نكشيد كه جناب ملا دست از خوردن كشيد و شكر خداي را بجاي آورد.

ساير مهمانان و ميزبان نيز حسب الرسم به احترام ملا دست كشيدند و گماشتگان كدخدا سفره را برچيدند. لر بيچاره كه هنوز بيش از چند اقمه ي جانانه به معده ي خود نرسانده بود و ديد مسبب اين سير ناشدنش جناب ملا بود كينه ي او را در دل گرفت و همينكه فردا از قصبه بيرون رفتند لر بناي شكايت را از رفتار دوشينه ي ملا با او در ميان نهاد.

ملا گفت: «چكنم، من توانايي بيش از اين خوردن را ندارم.»

لر گفت: «من كاري خواهم كرد كه از اين به بعد توانا شوي.»

ملا نيز اظهار تشكر نمود. لر ساكت شد. همينكه قدري راه پيمودند و به وسط درّه اي رسيدند و از انظار عابرين نا پديد گرديدند لر چماق «بي پير» را به جان ملاي بد بخت كشيده، بدن او را كاملا «چرب نمود». ملا بناي التماس و درخواست را گزارده و گفت: مرا در اين دفعه ببخش به تو قول خواهم داد كه من بعد از اين تابع تو خواهم بود و تا تو از خوردن باز نايستي من نيز دست نكشم.

لر با اين شرط او را بخشيد و راه خود را در پيش كشيده رفتند تا به قصبه ي ديگري رسيدند. كدخداي آن جا نيز آن ها را به شام دعوت كرد.

همين كه سر سفره نشستند ملا براي اينكه زود سير نشود به ملايمت بناي خوردن را گذاشت ولي هر چند خورد ديد لر از خوردن دست باز نمي دارد، نا گزير دست كشيد. ولي لر كه نگران و مواظب او بود فورا گفت: «درّه ملا»

يعني ملا درّه را به خاطر داشته باش و ملا نيز به محض شنيدن اين كلمات گفت: «دوباره بسم الله»

و خواهي نخواهي شروع به خوردن نمود و خلاصه تا مدتي كه اين دو نفر به حكم اضطرار درين مسافرت بودند در سر هر سفره كه مي نشستند اين دو جمله بين آن ها رد و بدل مي شد و آخوند بيچاره مجبور بود تا وقتي كه لر از خوردن شام يا ناهار فراغت نيافته است با هر «مردن مردني» كه هست در خوردن غذا با او همراهي كند.

اينك ايم مثل را در موردي استعمال كنند كه كسي از خوردن غذا دست باز كشد ولي بعد پشيمان گرديده دوباره شروع به خوردن غذا نمايد در اين صورت به او خواهند گفت: «درّه ملا، دوباره بسم الله»

يا اينكه از انجام كاري او را منع نمايند و او موقتا صرف نظر نمايد و طولي نكشد كه دوباره به انجام همان كار شروع نمايد يا از ادامه ي صحبتي او را باز دارند و او موقتا سكوت كند و سپس باز در همان باب آغاز سخن نهد درين هر دو صورت براي تنبيه وي گويند: «درّه ملا، دوباره بسم الله» و گاهي هم دو موقع تنبيه دادن طرف فقط به طريق سوال گويند:«دوباره بسم الله؟».

|+| نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
ضرب المثل های فارسی - درود گري كار بوزينه نيست
موضوع: ضرب المثل ها و اصطلاحات

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

درود گري كار بوزينه نيست

داستان اين مثل در كتاب انوار سهيلي نگاشته شده و ما آن را از كتاب مزبور نقل مي كنيم:

آورده اند كه بوزينه[1] اي درود گري را ديد بر چوبي نشسته و آن را مي برد و دو ميخ درشت يكي را بر شكاف چوب فرو كوفتي تا بريدن آسان گشتي و راه آمد و شد بر اره گشاده شدي و چون شكاف از حد معين در گذشتي ديگري بكوفتي و ميخ پيشينه را بر آوردي و بر اين منوال عمل مي نمود.

بوزينه تفرج مي كرد. نا گاه درودگر در انتهاي كار به حاجتي بر خاست. بوزينه چون جاي خالي ديد في الحال بر چوب نشست و از آنجانب كه بريده بود خصيتين[2] او بشكافت چوب فرو رفت. بوزينه آن ميخ را كه در پيش كار بود قبل از آنكه ديگري كوبد از شكاف چوب بر كشيد و چون ميخ از شكاف كشيده شد هر دو شق چوب بهم پيوسته و انثيين[3] بوزينه در ميان چوب محكم بماند.

مسكين بوزينه از درد رنجور شده مي ناليد و مي گفت (^^^)

آن به كه هر كسي به جهان كار خود كند

وانكس كه كار خود نكند نيك بد كند

 

كار من ميوه چيدن است نه اره كشيدن و پيشه ي من تماشاي بيشه است نه تبر و تيشه

(مصراع)  آنرا كه چنان كند چنين پيش آيد

بوزينه با خود درين گفتگو بود كه درود گر باز آمد و او را دستبردي بسزا نمود و كار بوزينه (^^^) به هلاكت انجاميد و از اينجا گفته اند: كار بوزينه نيست نجّاري.

 



[1] بوزينه : ميمون

[2] خصيتين (Xasiatain): بيضه ها ، تخم ها ، خايه ها

[3] انثيين (Onsayayn): دو خصيه ، دو خايه ، دو بيضه


|+| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
ضرب المثل های فارسی - خيك شيره شده
موضوع: ضرب المثل ها و اصطلاحات

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

خيك شيره شده

گويند چند نفر در روزقي نشسته از رودي مي گذشتند. خرسي در آب افتاد بود خيال كردند خيك شيره است. يكنفر از آن ها «دل بدريا زده» خود را در آب انداخت و شنا كنان بخرس نزديك شده همينكه دست بازيد تا خرس را بگير خرس او را سخت بگرفت و در او بياويخت. بيچاره هرچه بيشتر در استخلاص خود بكوشيد كمتر نتيجه گرفت.

رفقايش از طول انتظار خسته شده فرياد كشيدند: خيك را ول كن و بيا.

در جواب آن ها گفت: من مي خواهم خيك را ول بكنم ولي خيك مرا ول نمي كند.

اينك اين مثل را در موردي استعمال كنند كه كسي بخواهد كاري را بزودي انجام دهد ولي «دستش به آن بند گرديده» و راه نجات هم براي وي فراهم نشود. درين موقع نسبت به آن كار گويند «خيك شيره شده»، يا اينكه كسي مزاحم حال ديگري شده او را آسوده و آزاد نگذارد و او هر چند براي رهايي خود بكوشد فايده نبخشد درين صورت نيز گويند: «يارو براي فلان خيك شيره شده»


|+| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ