تبليغاتX
اورداد

avardad

معین

avardad

http://avardad.blogfa.com

اورداد

اورداد

اورداد

ما ایرانیان هویت خود را گم کرده ایم و نمی دانیم که ایم و از کجا آمده ایم همه از توهم یک تمدن بزرگ سخن می گویند ولی چه کسی حقیقت را می داند.
همه چهان چشم تمع به سرزمین مادریمان دوخته اند و با دنیایی خود بیگانگی دست روی دست نظاره گریم.
اَوَرداد آمده است تا این از خود بیگانگی ها را از میان بردارد و ایران و ایرانی واقعی را نمایان سازد.
بدیهی است این کوشش با کمک های شما به ثمر خواهد رسید.

(اَوَرداد (به فتح دو حرف اول) به معنی اضافه یا کار اضافه کردن است و در ادبیات کهن 366روز سال را اَوَرداد گویند.)

گروه اورداد پژوهشسرای فرهنگی اَوَرداد شاهین شهر

اورداد

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

اورداد
پژوهشسرای فرهنگی اَوَرداد شاهین شهر

لينکستان


لينک دوستان


تبليغات


آمار و امکانات

تبليغات
محل تبليغ شما

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
اخت چرخ ادب (پروین اعتصامی)
موضوع: بزرگان ایران

چندي پيش براي ارائه ي كنفرانسي در كلاس ادبيات فارسي دانشگاه علي رغم ميل باطني خود در باره ي زندگي پروين اعتصامي جستجو كردم اما زندگي وي به قدري برايم جالب بود كه به و ي و اشعارش علاقه مند شدم و نوشتار زير ماحصل آن جستجو هاست.

 

پروين اعتصامي

رخشنده ي اعتصامي مشهور به پروين اعتصامي 15اسفند 1285در تبريز متولد شد.مادرش اخترفتوحي آذربايجاني و پدرش يوسف اعتصامي آشتياني ( اعتصام الملك ) ازسكندي شفت گيلان واصالتا آشياني بود كه از نويسندگان و مبارزان دوره ي مشروط بوده است و مدتي هم نماينده ي مجلس شده بود. او اولين چاپخانه را در تبريز بنا كرد.

از كودكي با اشعار نظامي،مولوي ،ناصرخسرو ،منوچهري ،انوري ،فرخي آشنا بود.

پروين چهار برادر داشت و تنها دخترخانه بود. اواز كودكي علاقه ي زيادي به  شعر و ادب پارسي داشت.پدرش كه علاقه ي زياد او را ديد از همان كودكي با وي در زمينه ي وزن شعر و شيوه ي يادگيري آن با دخترش تمرين كرد.«گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن شعر ديگري سرايد يا وزن آن را تعغير دهد ويا قافيه هاي ديگري برايش پيدا كند.»تا آنجا كه پروين به چنان مهارت در شعر رسيد كه در سن12سالگي شعر گوهر سنگ و اي مرغك را سرود:

اي مرغك خرد زآشيانه   --   پرواز كن و پريدن آموز

تا كي حركات كودكانه؟   --   در باغ چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه   --   رام ازچه شدي رميدن آموز

منديش كه دام هست يا نه   --   برمردم چشم، ديدن آموز

شو روز به فكر آب و دانه   --   هنگام شب آرميدن آموز

 

درسال 1291 پروين به همراه خانواده اش از رشت به تهران مهاجرت كرد. از آنجايي كه خانواده اي اهل مطالعه داشت و پدرش فرد فرهيخته اي بود ادبيات فارسي و عربي را نزد پدر اديب و دانشمند خود فرا گرفت و سپس زبان انگليسي را در مدرسه ي دخترانه ي اناثيه ي آمريكايي تهران (كه ايران بتل ناميده مي شد) آموخت چرا كه به آموختن علاقه ي زيادي داشت و ترجيح مي داد از هرچه به اندازه ي توان بياموزد.

در سال 1303 در جشن فارغ التحصيلي سخنراني كرد و از وضع نامناسب اجتماعي، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد، اين سخنراني، به عنوان اعلاميه اي در زمينه ي حقوق زنان در تاريخ معاصر ايران اهميت زيادي دارد؛ در بخش "زن و تاريخ" اعلاميه مي گويد:

«داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است، تربيت و تعليم حقيقي كه شامل زن و مرد باشد؛ و تمام طبقات را از خوان گسترده ي معروف مستفيذ نمايد.»

«پيداست كه براي مرمت خرابي هاي گذشته، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده، مشكلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور كرده ، تند و چالاك اين پرتگاه را عبور كند.»

وي دو سال در همان مدرسه تدريس كرد.

در 19 تير 1313 با پسر عمويش كه افسر شهرباني و هنگام وصلت رئيس شهرباني در كرمانشاه بود ازدواج كرد و 4 ماه بعد به كرمانشاه به خانه ي شوهر رفت.

اخلاق نظامي شوهرش با روح لطيف و آزاده ي پروين مغايرت داشت چون در خانواده اي سرشار از مظاهر معنوي و ادبي و به دور از هرگونه آلودگي بزرگ شده بود.

بر اثر عدم تفاهم پس از دوماه و نيم اقامت در خانه ي شوهر به منزل پدر بازگشت و پس از 9 ماه با بخشيدن مهريه در تاريخ 11 امرداد 1314 طلاق گرفت و تا پايان عمر كوتاهش ازدواج نكرد، و به سرودن شعر پرداخت.

وي در سال هاي 1315 و 1316 در زمان رياست دكتر عيسي صديق بر دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم كنوني) به عنوان مدير كتابخانه مشغول به كار شد.

چاپ ديوان

پيش از ازدواجش پدرش مخالف چاپ ديوان او بود زيرا اين كار را با فرهنگ آن زمان شازگار نمي دانست و فكر مي كرد كه ديگران ممكن است چاپ شدن اشعار يك دوشيزه راف راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند؛ پس از ازدواج و جدايي پدر به اين كار رضايت داد و پروين به تشويق ملك الشعراي بهار در سال 1315 ديوان خود را به چاپ رساند. نخستين مجموعه ي شعر پروين شامل اشعاري بود كه پيش از 30 سالگي سروده بود كه بيش از 150 قصيده، غزل، مثنوي را شامل مي شد. كه مورد استقبال زياد واقع شد چرا كه مردم مي خواستند ببينند كه ديوان اشعار يك زن چگونه است به همين خاطر ديوان اشعارش پس از چاپ دست به دست مي گشت. استادان بلرجسته اي همچون دهخدا و علامه قزويني هر كدام مقاله هايي درباره ي اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.

پس از چاپ ديوانش در سال1315 وزارت فرهنگ مدال درجه 3 لياقت را به او اهدا كرد ولي او اين مدال را نپذيرفت. گفته شده كه حتي پيشنهاد رضاشاه را كه از او براي ورود به دربار و تدريس به ملكه و وليعهد وقت دعوت كرده بود، نپذيرفت. روحيه و اعتقادات او به گونه اي بود كه به وي اجازه نمي داد در چنين مكان هايي حاضر شود، چرا كه او در 15 سالگي شعري را درباره ي ستمگران و ثروتمندان گفته بود:

برزگري پند به فرزند داد   --   كاي پسر اين پيشه پس از من توراست

مدت ما جمله به محنت گذشت   --   نوبت خون خوردن و رنج شماست

هرچه كني، نخست همان بدروي   --   كار بد و نيك چو كوه و صداست

...

گفت چنين كاي پدر نيك راي   --   صاعقه ي ما ستم اغنياست

پيشه ي آنان همه آرام و خواب   --   قسمت ما درد و غم و ابتلاست

مافقرا از همه بيگانه ايم   --   مرد غني با همه كس آشناست

خوابگه آن را كه سمور و خز است   --   كي غم سرماي زمستان ماست

تيره دلان را چه غم از تيرگي است؟   --   بي خبران را چه خبر از خداست؟

***

مرگ پدر در دي 1316 در 63 سالگي تاثير هولناكي بر او گذاشت تا جايي كه مي گويد:

پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل   --   تيشه اي بود كه شد باعث ويراني من

***

درست زماني كه برادرش ابوالفتح اعتصامي ديوانش را براي چاپ دوم حاضر مي كرد؛ در 3 فروردين 1320 بدون هيچ سابقه ي كسالتي به بستر بيماري افتاد و پزشك معالجش كسالت وي را حصبه تشخيص داد و درمان او را در حوزه ي مطلق تخصص خود اعلام نمود در صورتي كه چنين نبود و در اثر مداواي غلط و سهل انگاري او حال پروين روز به روز به وخامت گراييد و بالاخره فرصت مداواي صحيح از دست رفت.

نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشك خانوادگيش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي كالسكه ي آماده اي به در خوانه اش فرستادند. ولي نيامد و پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست.

پس از مرگ قطعه شعري از او يافتند كه معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود:

اين كه خاك سيهش بالين است   --   اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي ايام نديد   --   هرچه خولهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز   --   سائل فاتحه و ياسين است

پيكر پاك وي در حرم حضرت معصومه در قم به خاك سپرده شده است.

تصویر اجازه نامه ی دفن وی را در اینجا ببینید.

***

ديوان قصائد و ثنويات و تمثيلات و مقطعات وي شامل 248 قطعه شعر – 65 قطعه به صورت منظره است.

اشعارش بيشتر در قالب قطعات ادبي كه مضامين اجتماعي را با ديده ي انتقادي به تصوير كشيده مي باشد.

اشعار وي كه شامل 6500 بيت مي باشد را مي توان به 2 دسته تقسيم كرد:

1-      سبك خراساني: شامل اندز و نصيحت و بيشتر شبيه اشعار ناصر خسرو

2-      سبك عراقي: كه بيشتر جنبه ي داستاني دارد و به ويژه از نوع مناظره است كه بيشتر شبيه شعر سعدي است(اين دسته از اشعارش معروف ترند.)

اي گل تو زجمعيت گلزار چه ديدي؟   --   جر سرزنش و بد سري خار چه ديدي؟

رفتي به چمن ليك قفس اشت نصيبت   --   غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟

 

معين صدقيان

آبان 1388


|+| نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
صنايع ادبي در اشعار حافظ
موضوع: بزرگان ایران

صنايع ادبي در اشعار حافظ


حرفهاي تازه، مضمونهاي بي سابقه، و انديشه هايي که رنگ اصالت و ابتکار دارد در کلام حافظ همه جا موج مي زند. حتي عادي ترين انديشه ها نيز در بيان او رنگ تازگي دارد. اين تازگي بيان، در بعضي موارد نتيجه ي يک نوع صنعتگري مخفي است. مناسبات لفظي البته شعر وي را رنگ اديبانه مي دهد و آشنايي با لغت و علوم بلاغت وي را در اين کار قدرت بيشتر مي بخشد. مراعات نظير هم لطف و ظرافتي به کلام او مي افزايد. وقتي بخاطر مي آورد که زلف معشوق را عبث رها کرده است، اين را يک ديوانگي مي بيند و حس مي کند که با چنين ديوانگي هيچ چيز براي او از حلقه ي زنجير مناسبتر نيست. با چه قدرت و مهارتي اين الفاظ را در يک بيت آورده است! جايي که از دانه ي اشک خويش سخن مي گويد به ياد مرغ وصل مي افتد، و آرزو مي کند که کاش اين مرغ بهشتي به دام وي افتد. يک جا در خلوت يک وصل بهشتي از معاشران مي خواهد، گره از زلف يار باز کنند و به مناسبت زلف يار که در تيرگي و پريشاني رازناک خود به يک قصه مي ماند – از آنها مي خواهد تا شب را با چنين قصه اي دراز کنند.

معاشران گره از زلف يار باز کنيد

شبي خوش است به اين قصه اش دراز کنيد

آيا همين زلف يار به يک شب نمي ماند – به يک شب خوش؟ درست است که شب را يک قصه کوتاه مي کند اما با يک چنين قصه اي که خود رنگ شب و درآشفتگي شب را دارد مي توان يک شب خوش را دراز کرد. مناسبت زلف و قصه در شعر حافظ


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
عشق و رندی در سخن حافظ
موضوع: بزرگان ایران

عشق و رندی در سخن حافظ 


 این عشق است که در رگ رگ غزل های حافظ جریان دارد و نوشدارویی برای التیام زخمهای بشر است. در حققت حافظ دو پیام بزرگ برای انسانهای زمینی دارد: عشق و رندی. 

  ● عشق و رندی آموزه های غزل حافظ
عشق پیوسته در دریای بیکران ادبیات ایران موج می زند. عشقی که در شور شیرین فرهاد رنگ یافته، عشقی که در غزل لیلی، مجنون به درد فراق مبتلا گشته، عشقی که دست رستم را به خون سهراب آلوده کرده، عشقی که در شیخ صنعان دل و دین از دست داده، عشقی که در غزل مولانا به رقص و پایکوبی درآمده، عشقی که در غزل رعنای حافظ ستایش شده است. همه حکایت از دردی شیرین و تلخ دارند که درمانش هم خود عشق است.
این عشق است که در رگ رگ غزل های حافظ جریان دارد و نوشدارویی برای التیام زخمهای بشر است. در حققت حافظ دو پیام بزرگ برای انسانهای زمینی دارد:


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
زندگینامه حافظ - رند عالم سوز
موضوع: بزرگان ایران
زندگینامه حافظ - رند عالم سوز

“شمس‏الدین محمد “معروف به حافظ ، خواجه حافظ شیرازی , ملقب به لسان الغیب و ترجمان الاسرار ، عارف ، شاعر و غزلسرای بزرگ و بلند آوازه ایران ، در سده هشتم هجری متولد شده است.

از تاریخ تولد ، مدت عمر و احوال حیات حافظ , آگاهی ما بسیار اندک است ، ضمن آن که تذکره ها و دیوان اشعار او نیز در این راه چندان گره گشایی نمی‏کند . در غالب مآخذ نام پدرش را “بهاء‏الدین ” نوشته‏اند و ممکن است ، “بهاء الدین علی الرسم”, لقب او بوده باشد.

تذکره نویسان نوشته‏اند که نیاکان او از کوهپایه اصفهان بوده‏اند و نیای او در روزگار حکومت ” اتابکان سلغری” از آن جا به شیراز آمده و در همان شهر ساکن شده‏اند و نیز چنین نوشته‏اند که پدرش ” بهاء‏الدین محمد” بازرگانی می‏کرد و مادرش ا ز اهالی کازرون بوده و خانه ایشان در دروازه کازرون بود.

ولادت حافظ در اول قرن‏های هشتم هجری و حدود سال ۷۲۷ در شیراز اتفاق افتاد . پس از مرگ ” بهاء الدین” پسران او پراکنده شدند , ولی ” شمس الدین محمد” که خردسال بود ، با مادر در شیراز ماند و روزگار آن دو به تهی‌‏دستی می‏گذشت ، به‏همین سبب حافظ همین‏که به مرحله‏ای از رشد رسید ، در نانوایی محله به نانوایی مشغول شد‏ ، تا آن که عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب‏خانه کشانید و به تفضیلی که در “تذکره میخانه” آمده است ، وی چندگاهی ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد می‏گذرانید . پس از آن شیوه زندگی حافظ دگرگون شد و او در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس‏ درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درک کرد و تتبع و تفحص در کتاب‏های مهم دینی و ادبی از قبیل ” کشاف زمخشری” و “مطالع الانظار”,” قاضی بیضاوی” و “مفتاح العلوم سکاکی” و امثال آن ها پرداخت و “محمد گلندام” معاصر و جامع دیوانش او را چندین بار در مجلس درس ” قوام الدین ابوالبقاء”، “عبدالله بن محمد بن حسن اصفهانی شیرازی “(م ۷۷۲ هجری ) مشهور به ” ابن النفعیه نجم”، عالم و فقیه بزرگ عهد خود ، دیده و غزل‏های او را در همان محفل علم واجب شنیده است. چنان‏که از سخن “محمد گلندام” برمی‏آید ، “حافظ” در دو رشته از دانش‏های زمان خود یعنی علوم شرعی و علوم ادبی کار می‏کرد و چون استاد او ” قوام الدین”، خود عالم به قرات سبع بود ، طبعا حافظ نیز در خدمت او به‏حفظ قرآن با توجه به قرائت‏های چهارده گانه ممارست می‏کرد و خود در شعرهای خویش چندین بار بدین اشتغال مداوم به‏کلام الله اشاره کرده است و به تصریح تذکره نویسان , اتخاذ تخلص حافظ نیز از همین اشتغال نشات کرده است.


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
حافظ
موضوع: بزرگان ایران



تصویر


زندگی نامه


حافظ شیرازی، شمس الدین محمد

(سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز)

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.

با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.



تصویر
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

ویژگی های شعر حافظ


برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها


2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) "مراعات النظیر" نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم


3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب این چه حکابت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.
پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مال او قافست

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد


5- ایهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست


ایهام در کلمه "عهد" به معنای "زمانه" و "پیمان"

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست


ایهام در ترکیب "نقد قلب" به معنای "نقد دل" و "سکه قلابی"

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما


ایهام در کلمه "دوران" به معنای "عهد و دوره" و "دورگردانی ساغر"

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

جهان بینی حافظ


از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست


تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش


4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق


فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن


5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:



تصویر
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می آید


***

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


***

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


***

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند




|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

 

هشتم مهر ماه روز بزرگداشت عارف و شاعر بزرگ ايراني، جلال الدين محمد بلخي مشهور به مولانا

 

مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين، در اين كار به راه صواب نرفته ايم. زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعر گامهاي اساسي برداشته، اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست، زيرا روح متعالي و ذوق سرشار، بينش ژرف موجب شده تا در هيچ غالبي متداول نگنجد.
سرزمين دانش خيز و سرافراز عزيز ايران، علما، رياضي دانان، دانشمندان، اديبان و... بي شماري را در دامان پاک و پر برکت خود پرورده است که هر يک به گونه اي مايه مباهات هستند. از ميان آن همه بزرگان، مولوي جايگاه خاصي در عرصه دين، عرفان، فلسفه، منطق، قصص قرآن، روايات پيامبر اکرم (ص) و ائمه هدي عليهم السلام وشعر فارسي داشته است.
جلال الدين محمد ملقب به مولانا از بزرگترين عرفا، شعرا و حکماي عالي قدر اسلامي است که در ربيع الاول سال 604 هجري قمري در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاء الدين محمد معروف به بهاء ولد بود که مدرس و واعظي خوش بيان و خطيب بود. جلال الدين به روايتي 14 ساله بود که پدرش بلخ را ترک گفت و قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار شد. هنگامي که به نيشابور رسيدند، شيخ عطار کتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.»
شهرت بي مانند مولوي به عنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهير علم و ادب جهان بدان سبب است که وي گذشته از وقوف کامل به علوم وفنون گوناگون، عارفي است دل آگاه، شاعري درد آشنا و انديشه وري پوياست که آدميان را از طريق بي ارزش شمردن پديده هاي عيني و ذهني اين جهان به جستجوي کمال و آرام و قرار فرا مي خواند. زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي که شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود دگرگون شد. شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. او در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه به دمشق رفت و مولانا را در آتش هجران گداخت.
مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت شد و پسر خود را به جستجوي شمس فرستاد. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبه رو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه رفت.
مولانا باز در پي او روان شد ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. برخي آثار ارزشمند او از نظم و نثر عبارتند از مثنوي، ديوان غزليات معروف به کليات شمس، رباعيات، مکتوبات مولانا، فيه ما فيه، مجالس سبعه و... سرانجام مولانا پس از سالها مجاهدت و سير الي الله در اوايل جمادي الاخر سال 672 ه.ق در شهر «قونيه» رخ در نقاب خاک کشيد. آرامگاه او در قونيه زيارتگاه دوست داران شعر فارسي است.

 

بخشی از وصيتنامه مولوی که حاوي آخرين کلمات و پرمعناترين آنهاست، در ذیل آمده، اميد که با تأمل در آن ها بتوان درسهاي بيشتري از آن بزرگ آموخت.

« اوصيکم بتقوي الله في السر و العلانيه و بقله الطعام و قله المنام و قله الکلام و هجران المعاصي و الاثام و مواظبه الصيام و دوام القيام و ترک الشهوات علي الدوام و احتمال الحقاء من جميع الانام و ترک مجالسه الشفهاء و العوام و مصاحبه الصالحين و الکرام و ان خيرالناس من ينفع الناس و خير الکلام ما قل و دَل و الحمد لله وحده »

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جريت ها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرو نهادن هواهاي شيطاني و خواهش هاي نفساني و شکيبايي بر درشتي مردمان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران. همانا بهترين مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

                                                                             نفحات الانس/ ۴۶۵


|+| نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
آریو برزن
موضوع: بزرگان ایران
آريو برزن

آریوبرزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين ، دليرانه از سرزمين خود پاسداري كرد و در اين راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.

 

 «اسكندر مقدوني » در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پاياني ايران ، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه ، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد . اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد :بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد وخود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه)رادر پيش گرفت ودر تنگه هاي در بند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد.

در جنگ در بندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندك به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند وسپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريوبرزن وپاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسكندر ازاين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. ازاين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بيراهه وگذراز راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان رادر محاصره گرفت.

آريوبرزن با 40سوار و5هزار پياده ووارد كردن تلفات سنگين به دشمن ، خط محاصره را شكست وبراي ياري به پاتخت به سوي پارسهPersepolice شتافت ولي سپاهياني كه به دستور «اسكندر» ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش ازرسيدن او به پايتخت،به پارسه دست يافته بودند.آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت ودر حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود،حاضر به تسليم نشدوآنقدر درپیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه يارانش از پاي در افتادندوجنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.

لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.

این مطلب از وبلاگ www.parsipad.blogfa.com گرفته شده است.


|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
آرش کمان‌گير
موضوع: بزرگان ایران

آرش کمان‌گير
آرش كمانگير

«آرش» (به اوستايي: erekhsha؛ به پهلوي: eresh؛ به معناي: درخشنده) يكي از پهلوانان پرآوازه در حماسه‌هاي ملي ايران است كه از او همواره به عنوان نماد ميهن‌پرستي و از جان گذشتگي ياد شده است. او كسي است كه در زمان جنگ ايران و توران، طبق توافق طرفين، تيري را به بهاي جان خويش پرتاب مي‌كند تا نقطه‌ي فرود آن، مرز دو كشور تعيين شود و ستيزه‌ها پايان يابد.

پيشينه‌ي حماسه‌ي «آرش» به عصر اوستايي راه مي‌برد و ظاهراً مشتركاتي نيز ميان وي و اسطوره‌ي «ويشنو» در هند شناسايي شده است [بهار، ص 405]. در تيشتر يشت (بند 7-6) مي‌خوانيم: «تيشتر، ستاره‌ي درخشان فرهمند را مي‌ستاييم كه شتابان به سوي درياي فراخ‌كرت (به اوستايي: Vouru-Kasha) بتازد؛ چون آن تير در هوا پران كه «آرش» چابك- تير (بهترين چابك- تير آريايي) از كوه «خشَ اُثَ» (Khshaotha) به سوي كوه «خونونت» (Khvanvant) بيانداخت. آن گاه اهوره مزدا او را ياري داد و آب‌ها و گياهان و مهر فراخ - چراگاه، راهي فراخ را بر وي گشودند». صفتي كه در متن اوستايي به آرش تعلق گرفته، «Khshwivi-ishu» است به معناي: [دارنده‌ي] تير تند و تيز (= چابك - تير). البته در متون فارسي، از آرش با صفت «كمان‌گير» نيز ياد شده است؛ مانند اين بيت فخرالدين اسعد گرگاني: از آن خوانند آرش را كمان‌گير /// كه از رويان به مرو انداخت او تير.

در متون پهلوي نيز از آرش ياد شده است. در رساله‌ي پهلوي «ماه فروردين، روز خرداد» مي‌خوانيم: «[در] ماه فروردين روز خرداد (= روز ششم ماه)، منوچهر و آرش شيوا - تير، زمين از افراسياب توراني بازستاندند» [متون پهلوي، ص 142].

از حماسه‌ي آرش در متون تاريخي عهد اسلامي به تفصيل سخن رفته است. در كتاب «مجمل التواريخ و القصص» (520 ق) مي‌خوانيم: «… افراسياب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذيره (= به مقابله) فرستاد تا ايشان را از جيحون زان سو تر كند. پس يك راه (= بار) افراسياب با سپاهي بي‌اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد و اندر طبرستان سام و زال غايب بودند. و بر آخر صلح افتاد بر تير انداختن آرش، و [تير او] از قلعه‌ي آمل به عقبه‌ي مزدوران (= نزديك سرخس) برسيد و آن [را] مرز توران خوانده‌اند» [ص 42].

ابوريحان بيروني ماجراي آرش را در ضمن بيان علت برگزاري جشن در روز سيزدهم تيرماه (جشن تيرگان) روايت مي‌كند. وي مي‌نويسد: «افراسياب چون به كشور ايران غلبه كرد و منوچهر را در طبرستان بر محاصره گرفت، منوچهر از افراسياب خواهش كرد كه از كشور ايران به اندازه‌ي پرتاب يك تير به او بدهد. يكي از فرشتگان كه نام او «اسفندارمذ» (به اوستايي: Spenta-Armaita) بود، حاضر شد و منوچهر را امر كرد كه تير و كمان بگيرد، به اندازه‌اي كه به سازنده‌ي آن نشان داد - چنان كه در كتاب اوستا ذكر شده - و آرش را كه مردي با ديانت بود حاضر كردند. [منوچهر] گفت كه تو بايد اين تير و كمان را بگيري و پرتاب كني.

آرش برپا خاست و برهنه شد و گفت اي پادشاه و اي مردم! بدن مرا ببينيد كه از هر زخمي و جراحتي و علتي سالم است و من يقين دارم كه چون با اين كمان اين تير را بياندازم، پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولي من خود را فداي شما كردم. پس برهنه شد و به قوت و نيرويي كه خداوند به او داده بود، كمان را تا بناگوش خود كشيد و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر كرد كه تير او را از كوه رويان بردارد و به اقصاي خراسان كه ميان فرغانه و طبرستان است پرتاب كند. اين تير در موقع فرود آمدن به درخت گردوي بزرگي گرفت كه در جهان از بزرگي مانند نداشت و برخي گفته‌اند كه از محل پرتاب آن تا آن جا هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسياب به همين مقدار زمين با هم صلح كردند و اين قضيه در چنين روزي (سيزدهم تيرماه) بود و مردم آن را عيد گرفتند» [آثار الباقيه، ص 8 -287].

با وجود آن كه از حماسه‌ي آرش در غالب متون عهد اسلامي ياد شده است، اما در مهم‌ترين متن حماسي ايران - شاهنامه‌ي فردوسي - نه تنها سخني از آرش نرفته بل كه كل جنگ‌هاي منوچهر و افراسياب نيز از قلم افتاده است. آن آرشي كه در شاهنامه گهگاه نامي از وي مي‌رود و نياي اشكانيان دانسته مي‌شود (بزرگان كه از تخم آرش بدند/// دلير و سبكسار و سركش بدند) همان «كي آرش» (به اوستايي: kavi Arshan) پسر «كوي اييپي وهو» (kavi Aipivohu)، پسر «كي قباد» (به اوستايي: Kavi Kavata) است [صفا، ص 570].

آرش كمانگير

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
* «آثار الباقيه»: ابوريحان بيروني، ترجمه‌ي اكبر داناسرشت، انتشارات ابن سينا، 1352
* بهار، مهرداد: «از اسطوره تا تاريخ»، نشر چشمه، 1377
* صفا، ذبيح الله: «حماسه سرايي در ايران»، انتشارات فردوسي، 1374
* «متون پهلوي»: تأليف جاماسب‌جي دستور منوچهرجي جاماسب، ترجمه‌ي سعيد عريان، كتاب‌خانه‌ي ملي جمهوري اسلامي ايران، 1371
* «مجمل التواريخ و القصص»، به تصحيح ملك الشعراي بهار، انتشارات چاپ‌خانه‌ي خاور، 1318


|+| نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

روز جهانی کوروش کبیر گرامی باد!

ايران كوروش بزرگ منشور حقوق بشر كوروش

هفتم آبان مصادف با 29 اکتبر روزی است که کوروش کبیر منشور آزادی را بیان کرد و این روز، روز جهانی کوروش کبیر است!
کوروش کبیر زمانی که وارد بابل شد در معبد مردوک خدای بابلیان با دست خود تاج بر سر نهاد و منشور آزادی نوع بشر را خواند،باید تصدیق کنم که این منشور آزادی از اعلامیه حقوق بشر که انقلابیون فرانسه تصویب کردند برتر است و معنویت بیشتری دارد.
او برده داری را برانداخت،او و حکامش هرگز کاری نمی کردند که به معتقدات دینی و ملی و حقوق مردم لطمه وارد بیاید.
آزاد کردن بزرگان یهودی در بابل و بازگردانیدن آنها به یوده و اورشلیم با کمک مالی پادشاه ایران سعادت بخش ترین واقعه ایست که در طول 2500 سال تا آغاز قرن بیستم برای یهودیان پیش آمد و شرح مفصل این واقعه در اسناد مذهبی یهودیان هست و تورات هم بالنسبه با تفصیل آن واقعه را شرح نموده است.به همین دلیل یهودیان او را (مسیاح من) یعنی (مسیح من) می خواندند و در همان موقع روغن مقدس بر سرش مالیدند.

كوروش بزرگ و نخستين منشور حقوق بشر
خانتوس مورخ لیدی می نویسد: (کوروش زیاد به خشم نمی آمد و در موقع خشم فرمان مجازات صادر نمیکرد.)
او برای کارکنان کشوری و لشکری مستمری برقرار کرد و مدت کار آن ها را تعیین نمود و همچنین هزاران کار دیگر برای ایران و آرامش مردمش انجام داد، همچنین گزنفون می گوید:(بزرگان ایرانی عادت دارند که زن های متعدد را تز ویج کنند ولی کوروش بیش از یک زن نگرفت و بعد از این که زن وی فوت کرد با زن دیگری ازدواج ننمودو علاوه بر این تزویج زن های متعدد را از طرف مردان منع کرد.)
سر انجام در جنگ با لشکر مسقندی ها،یکی از شمشیرهای سبک و خمیده سربازان مسقندی که به سوی کوروش انداخته شد به گردن آن سردار دلیر اصابت کرد،ارتب(یکی از یاران با وفای کوروش کبیر)بعد از اینکه ضارب را به سزای اعمالش رسانید خم شد تا جراحت کوروش را ببیند، چشم کوروش باز بود و لبهایش تکان می خورد ولی بر اثر قطع حلقوم نمی توانست حرف بزند،قبل از آن که کوروش را به خیمه ببرند مشاهده کردند که روح ار کالبدش پرواز کرده است.
کوروش قبل از اینکه آفتاب روز بیستم خرداد غروب کند رخت از جهان بربست.
هرودوت می گوید که (کوروش یک سردار نمونه بود و تا امروز دنیا سرداری چون او ندیده است و تمام صفاتی که باید در یک سردار باشد در وی مجتمع بود.)
او کسی بود که در تمام جهات حتا زندگی زناشویی الگو و پیشوای جهانیان است.

دعاي كوروش بزرگ براي ايران

پس ما هم با او دعا مي كنيم:

خداوند اين كشور را از دشمن، از خشكسالي و از دروغ محفوظ دارد.

مقبره ي كوروش بزرگ


|+| نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
هر روز، روز توست، حافظ
موضوع: بزرگان ایران

20 مهرماه روز حافظ گرامی باد

فقط یک روزدرسال...نه برای شکوه توهمه ی روزهای سال کم است.حافظ را بایددرمتن زندگی خودجاری سازیم ونه اینکه اورا چکیده سازیم دریک همایش یک روز یک بزرگداشت...

کی شعرترانگیزد خاطرکه حزین باشد    یک نکته درین معنی گفتیم وهمین باشد

حافظ ودنیایی که درآن هم رندی موردپسنداست هم نظربازی اما رندی ونظربازی موردنظرحافظ نه مورد نظرما...اودرمیان نااهلان ناپاکان روزگارخویش شاهدخودرا میابد.اماهنوز جای پرسش است آنی که درسخن حافظ پنهان شده چیست؟

شاهدآن نیست که مویی ومیانی دارد    بنده طلعت آن باش که آنی دارد

سخن اورازآمیزاست چنان که دوپهلویی های شعراو برهیچ کس پوشیده نیست. درمیان همین رازها بایدغلتید وراه خویش رایافت. راهی که بی شک بهترین راه هاست...

امروزبرماست که دروهله اول گنجینه گرانبهای شعرحافظ ونقدهاوتفاسیر زیبایی که برآن نوشته شده را پاس داریم و درس     هاوعبرت های آن رااستخراج کنیم.ودروهله دوم  خوددست به کارشویم ودینی که برگردن ماست رابه این بزرگان وبه ویژه خودحافظ ادا کنیم.وقت آن است که نامهایی درخور  اسامی چون دکترعبدالحسین زرین کوب-پرتوی علوی-قاسم غنی-علی اکبررزاز-محمدعلی معیری-ابوالقاسم رادفر-سعیدنیازکرمانی-محمدمعین-بهاالدین خرمشاهی-نصرالله پورجواد-خلیل خطیب رهبر-محمدعلی اسلامی ندوشن-اسماعیل صارمی دوباره ظهور کنند.امروز روز این بزرگان است.گرامیداشت حافظ یعنی گرامیداشت انسانیت متعالی.گرامیداشت همه ی رندان ونظربازان دنیاوامروزنوبت ماست تابخوانیم وبه کاربندیم...

حسین قلی پور09139139599-اوردادشاهین شهر

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
زندگـي نامه سعـدي
موضوع: بزرگان ایران

زندگـي نامه سعـدي


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد
زندگی نامه ی حافظ
موضوع: بزرگان ایران

حـافـظ

haf2.gif (7548 bytes)

تولد

سال تولد : در فاصله سالـهـاي 712 تا 727 هـجري شمسي
محـل تولد : شيراز
نام در زمان تولد : شمس الدين محـمد

خـانواده

تخـلص : حـافـظ (منظور کـسي است که قـرآن را از بر مي خواند. گـفـته شده حافظ به 14 شيوهً مخـتـلف قرآن مي خوانده است).   نام پـدر : بـها الدين
تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود
تعـداد فرزند : يک
تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با يار و معـشوقه اش " شاخ نـبات " ازدواج کرد.

حوادث مهـم زندگـي حافظ

دوران جـواني : با شنـيدن تـلاوت آيات قرآن بوسيله پـدرش، آن را به حافـظه سپرد. در ضمن اينکه بسياري از آثـار بزرگـان ادب را، هـمچـون سعـدي، عـطار، نظامي و مولوي را حـفظ کرده بود. بعـد از مرگ پـدر که ذغـال فروش بود، حافظ به اتـفاق مادر، نزد عـموي خود ( که نامش سعـدي بود ) رفـتـند. سپس مدتي در پرده دوزي و خـميرگـيري در نانوايي به کار مشغـول شد.

بـيست و يک سالگي : به هـنگام تحـويل نان در محـلهً اعـيان شيراز با دخـتري زيـبا رو به نام " شاخ نـبات " آشنا شد. تعـدادي از شعـرهـايش نيز خـطاب به اوست.  براي آن که به وصال محـبوب خـود برسد، چـهـل شبانه روز بر مزار باباکـوهـي شب زنده داري کـرد تا به خـواسته اش دست يابد. 

بـيست تا سي سالگـي : در دربار شاه ابواسحـاق ايـنجو حـضور يافت و آوازه شهـرتـش شيـراز را فرا گـرفت. اينجو که خـود اهـل ذوق و شعـر بود، مـقام حافظ را بس گرامي داشت و حافظ نيز او را بمدح گـفت. مشخـصهً شعـر حافظ در اين دوره رمانيتم است. امير مبارزالدين محـمد با شکـست ابواسحـاق به قدرت رسيد و حافظ را از مقام و منـصبـش برکـنار و از تدريس عـلوم قـرآني نيز محـروم کـرد. در اين دوره حافظ به سرودن اشعـار اعـتراض آميز سياسي روي آورد. 

سي و هـشت سالگـي : شاه شجاع پـسر مبارزالدين محـمد، پدرش را خـلع کـرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتـبت پـيشين خـود بازگـرداند. حافظ کـه از تجـربهً روزگار عـبرت گـرفته بود، به سرودن اشعـار روحـاني و اخـلاقي روي آورد.

اوايل 40 سالگـي : حـافظ عـليرغـم مقام و جايگـاهـش در دربار شاه شجـاع از حق گـويي و انصاف بدور نبود و بدليل صراحت و حق طلبي گاه به دردسر مي افـتاد. 

چـهـل و هـشت سالگـي : حافظ براي حـفظ جان و امـنيت شيراز را ترک گـفت، و به اصـفهـان نـقـل مکـان کرد. در شعـرهـاي اين دوره، دلتـنگي و ناراحـتي حـافظ از دوري از شاخ نـبات و شهـر شيراز و عـطار شيرازي منعـکـس شده است.

پـنجاه و دو سالگـي : حافظ به دعـوت شاه شـجاع به تـبعـيد خـود خـواسته پايان داد و به شـيراز بازگـشت و دوباره مقام و رتـبهً پـيشين خـود را در مراکـز عـلـوم ديـني بازيافت. 

شـصت سالگـي : براي آنکـه به خـداي خـود نـزديکـتر شود، چـهـل شبانه روز به زاري و تضرع پـرداخت؛ و صبح روز چـهـلم به محـضر عـطار شيرازي رفت و با نوشيدن جامي از دست او به مراد خـود رسيد.  

 

شعـر حـافظ

ديـوان حافظ : حاوي 500 غـزل، 42 رباعـي، و تعـداد نامحـدودي قـصيده است کـه در عـرض مدت 50 سال سروده شده است. حافظ هـر آن گـاه که حـالتي روحـاني به او دست مي داد، به سرودن شعـر مي پرداخت و به هـمين عـلت گاه در طول يک سال بيشتر از 10 غـزل نمي سرود. قصد و نيت او سرودن اشعـاري بود که خداوند از دستـش راضـي باشد.

تدوين و جمع آوري ديوان حافظ؛  حافظ خود هـيچـگاه به فـکـر تدوين و جـمع آوري اشعار خـود نبود. ديوان او براي نخستين بار در سال 789 هـجري شمسي بوسيله محـمد گـل اندام، 22 سال بعـد از وفات حافظ گـردآوري شد. 

وفات حافظ

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـي در شيراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلي، در کـنار نهـر رکن آباد شيراز به خـاک سپـردند، محـلي که امروزه به نام حافظيه خـوانده مي شود.  روحـانيون مـتعـصب و قـشري زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئين اسلام کـفن و دفـن کـنند، ولي حـمايت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامي در شيراز شد.  چاره انديـشيدند، که براي حـل مـشکـل به ديوان حافظ تـفاًل زنـند، که نـتيجه آن اين بيت شد :  

قدم دريغ مدار که جـنازه حافظ

که گـر چـه غـرق گـناهـست مي رود بهـشت

 

حافظ در کـلام بزرگـان

گـوته : حافظ در شعـر خويش حـقيقت غـير قابل انکـار را به شيـوه اي محـو ناشدني بـيان کرده است. حافظ يگانه و بي نظير است.

 امرسون : حافظ هـمواره از اين که در جايگـاهي نامناسب و ناجـور قرارش دهـند ابا داشت، از هـيچ چـيز در بـيم و هـراس نـبود. حافظ ماوراء را مي ديد، و ديدش نافـذ بود. او تـنها انساني است که من آرزوي ديدارش را دارم و دلم مي خـواست جاي او مي بودم.

ادوارد فـيتـز جـرالد : حافظ بهـترين آهـنگـساز واژه هاست. 

گـرترود بل : گـويي چـشم بـصيرت حافظ، آنچـنان نافذ و تـيزبـين است که به قـلمروهـايي از تـفـکر و انديشه اي سر مي کشد، که حتي نسل هاي بعـد از ورود به آن مـمنوع شده اند. 

آربريچ : حافظ در نگـاه هـموطنانش، هـمان جايگـاه و مرتـبتي را دارد که شـکسپـير براي ما، و شايسته مطالعـه دقيق ماست. 


|+| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 | نوشته شده توسط معین

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ