جشن بهمنگان

جشن بهمنگان

 بهمن واژه ي اوستايي وُهومَن Vohuman است که از 2 جزء تركيب يافته نخست وُهُو یا ونگهو Vanghu كه صفت است به معني خوب و نيك است در فرس هخامنشي وَهو Vahu و در سانسكريت وَسو Vasu خوانده مي‌شود در پهلوي وِه Veh و در فارسي به شده است .جزء دوم مَنَهManah برابر است با واژه سانسکریت مَنَس Manasکه در پهلوی مِنیشن Menishn ودر فارسی منش شده است .منه از مصدر مَن Man در آمده كه دراوستا و فرس هخامنشي به معني انديشيدن و شناختن و به ياد آوردن و دريافتن است و برابر است با to mean انگليسي و Meinen آلماني در پهلوي مِنتَين Mentain شده و در فارسي متروك است. بنابر آنچه گفته شد وَهومَنَه Vohu-manah كه در پهلوي وَهومَن Vohu-man و در فارسي بهمن شده يعني بهمنش. بهمن يكي از امشاسپندان يعني يكي از مهين فرشتگان مزديسني است كه چندين بار در اوستا به جاي وهومنه Vohu-manah وهيشتمنهVahishta-manah آمده يعني بهترين منش . اكَ مَنَه Aka-manah (اكومن يا اكمن ديو) که به معني بدانديش است ، رقيب بهمن يا منش نيك است. اك در فرهنگ اوستايي به معني آسيب و گزند گرفته شده و به معني بد و زشت است . در نوشته‌هاي پهلوي چون دينکرد وبندهش بهمن نخستين آفريدة دادار است. از ديگر ديوان مخالف بهمن، ايشمه (خشم) و آز (غلط انديش) است. بهمن راست كرداران پرهيزگار را به بهشت مى پذيرد. در ادبيات پهلوى بهمن نخستين آفريده اهورامزداست. يعنى بهمن است كه زرتشت را به هنگام زادن نگهبانى مى كند و از آسيب ديوان رهايى مى بخشد. در رواياتى آمده است كه جشن بهمنگان جشن پدران و مردان درست كردار است. پدران و مردانى كه همواره در تخصيص روزها و بزرگداشت ها ناديده گرفته شد ه اند. جشن اين روز در بهمن روز از بهمن ماه است.(دوم بهمن ماه به تقويم زرتشتي و بيست و ششم دي ماه به تقويم كنوني) فرشته ي وهمن يكي از فرشتگان مقرب درگاه اهورا مزدا و در عالم معنوي مظهر انديشه ي نيك و دانش خداداد است. پاسباني چهارپايان سودمند در عالم جسماني به اين امشاسپند واگذار است و از رو زرتشتيان در جشن بهمنگان يا بمهنجنه كه در روز بهمن از ماه بهمن واقع مي شود از كشتار جانوران و خوردن گوشت آنان خودداري مي نمايند و بعضي ازمتعصّبان آنان اين كار يعني پرهيز از خوردن گوشت وكشتار گاو و گوسپند و مرغ و غيره را در همه ي روز ها ي اين ماه ادامه مي دهند. اينجا ياد آور مي شويم كه روز هاي بهمن ، ماه ، گوش و رام در نزد زرتشتيان به نام روز هاي نَبُر Nabor معروفند و هر ماه در چهار روز نامبرده ي بالا زرتشتيان نبر نگه مي دارند به اين معني كه در اين روز ها گوسپند و ديگر جانوران سودمند را سر نمي برند (ذبح نمي كنند) و گوشت آنها را نمي خورند. در این روز ایرانیان بیش از هر روز دیگر به رعایت حقوق حیوانات و عدم کشتار آنها توجه می کردند و در عوض مراسم پختن آش و مصرف غذاهای گیاهی مثل نان و پنیر و سبزی، نوشیدن شیر و شربت معمول بوده. آشپزها در این روز آش ویژه ای می پختند که در آن از هر نوع حبوبات و سبزیجات استفاده می شد. یکی دیگر از مراسم این روز پوشیدن لباس سفید بود. کسانی که لباس سفید می پوشیدند در حقیقت با این عمل برائت خود را از هر گونه ناپاکی و پلیدی، خونریزی و کشتار نشان می دادند و با دسته های گل سفید به دیدن یکدیگر می رفتند. نشان یا آرم ویژه این روز «خروس» بود، چون باور داشتند که از بین حیوان ها این خروس است که با بانگ هوشیاری دهنده و بیدار کننده خود نوید روزی روشن را می دهد و آنها را به سپیدی، روشنی و پاکی در اندیشه و عمل و بیزاری از خونریزی و کشتار حیوانات و پایمال نکردن حقوق آنها فرا می خواند. در اين روز همچنين تهيه شيره ها و روغن هاي نباتي و ساقه ها و چوب ها و برگ هاي سوزاندني كه بوي خوش پراكنده و گندزدا باشند ، صورت مي گرفت. لذا يكي ازرسوم نيك آن روز اين بود كه طي تشريفاتي به كوه و دشت رفته و گياهان ويژه اي را كه خواص دارويي داشت جمع آوري مي كردند تا در طول سال مورد استفاده قرار دهند. تا مدت ها پس از اسلام نيزخلفا و سلاطين درحضور اميران و فرمانداران اين جشن را با تشريفاتي ويژه برگزار مي كردند و شاعران و خطيبان براي تهنيت اين جشن سروده و خطابه مي سرودند و ديگ بهمنگان با همه تشريفات آن به هنگام نيمروز ميهماني بزرگی را پاسخگو بود. بهمنگان در كتب دوره ي اسلامى جشن بهمنگان یا بهمنجه سال ها پس از قدت گرفتن تازیان در ایران مانند مهرگان و فروردينگان جشن گرفته مي‌شد. عثمان مختاري در سدة ششم هجري گفته: بهمنجه است خيز و مي‌آراي چراغ ري تا برچينم گوهر شادي زگنج مي اين يك دومه سپاه طرب را مدد كنیم تا بگذرد ز صحراي فوج سپاه دي ابوريحان بيرونى در كتاب آثارالباقيه در اين باره مى گويد: «بهمن ماه روز دوم آن روز بهمن عيد است كه براى توافق دو نام آن را بهمنجه ناميده اند و بهمن نام فرشته موكل بر بهايم است كه بشر به آنها براى عمارت زمين و رفع حوائج نيازمندند و مردم فارس در ديگ هايى از جميع دانه هاى ماكول ... غذايى مى پزند و آن را با شير خالص مى خورند و مى گويند كه حافظه را اين غذا زياد مى كند و اين روز را در چيدن گياه ها و كنار رودخانه ها و جوى ها و روغن گرفتن و تهيه بخور و سوزاندنى ها خاصيتى بدين روز است.» ابوريحان بيروني در التفهيم نیز دربارة بهمنجه نوشته است : « بهمن روز است از بهمن ماه و بدين روزبهمن سفيد شير خالص پاك خورند و گويند كه حفظ فزايد و مردم را فرمشتي ببرد و اما به خراسان مهماني كنند و بردیگي كه اندرو از هر دانة خوردني كنند و گوشت هر حيواني كه حلال اند و آنچه اندر آن وقت بدان بقعت يافته شود از تره و نبات. » اسدي طوسي در لغت فرس نوشته « بهمنجه‌» جشني است كه دومين روز از بهمن ماه كنند و طعامها‌ سازند و بهمن سرخ و زرد بر سر كاسه‌ها نهند و ماهي و تره و ماست آرند. فرخي گويد : فرخش باد و خداوندش فرخنده كناد عید فرخنده و بهمنجه وبهمن ماه منوچهري دامغانی نیز يكي از شعراي بزرگي است كه دراين مورد چنين مي سرايد : رسم بهمن گير و از نو تازه كن بهمنجنه اي درخت ملك ، بارت عز و بيداری تنه اورمزد بهمن و بهمـــنجنه ، فرخ بود فرخت باد اورمزد بهمن و بهمنجنه انورى نيز مى گويد: بعد ما كز سر عيش همه روز افكندى‎ سخن رفتن و نارفتن ما در افواه ‎ اندر آمد ز در حجره من صبحدمى ‎ روز بهمنجه يعنى دوم بهمن ماه بهمن روز ، در رساله ملا محسن فيض كاشاني : يكي ديگر از منابع مهم دوران اسلامي كه اهميت ويژه روز بهمن را يادآوري نموده است رساله ملا محسن فيض كاشاني است. محمدبن شاه مرتضي معروف به ملا محسن فيض كاشاني ( 1007 تا 1091هجري قمري ) در رساله خود با نام « رساله نوروز و سي روز ماه » كه به نقل از روايت معلي بن خنيس كوفي از جعفر صادق راجع به نوروز و سي روز ماه پارسيان نگاشته است ، از قول امام جعفرصادق مي آورد: «...دويم بهمن ؛ روزخوبي است ... فارسيان گويند روزخوبي است و ما مي گوييم روز مباركي است. تزويج كنيد و از سفرها در اين روز داخل خانه خود شويد و در اين روز سفركنيد و خريد و فروخت نماييد وحاجت ها بطلبيد از هر نوع كه باشد كه روزي پسنديده است ... » گياه بهمن كه درنوشته هاي ابوريحان بيروني و اسدي توسي به آن اشاره شده است ، نام گياهي است كه به ويژه در جشن بهمنگان مصرف مي شود. بهمن مورد استفاده ، ريشه گياهي است سفيد رنگ يا سرخ رنگ مثل زردك . نام فرانسوي اين گياه « بهمن » ، (Behen) نيز ريشه فارسي دارد. ايرانيان معتقد بودند كه خوردن آن به تقويت حافظه بسيار كمك مي كند. آن را به صورت تازه درخوراك ها مي پختند ؛ خشك شده آن را دَم مي كردند و يا به صورت گرد بر روي غذا مي ريختند و يا با گرد قند و نبات آميخته و مي خوردند. به کوشش: معین صادقیان (email: ms50952@yahoo.com )

ضرب المثل های فارسی - اين ابره تابروم كله قندش را بياورم

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

اين ابره تابروم كله قندش را بياورم

گويند شخصيروزي نزد خياطي رفت و ابره[1] اي بدو داد تا برايش قبا بدوزد. پس از آن كه خياط اندازه اش را گرفت صاحب ابره از او جوياي ميزان اجرت قبا شد.

خياط گفت: «خداوند مرحوم پدرتان را رحمت كند. ايشان هر موقع دوختن قبايي را بمن ارجاع مي فرمودند يك ابره و يك كله قند به من براي اجرت مرحمت مي كردند!»

صاحب ابره چون طمع استاد خياط را از كرم مرتضي علي بيشتر ديد گفت: «بسيار خوب اين ابره تا بروم كله قندش را هم بياورم»

حاليه ي اين مثل را در مورد كسي استعمال مي كنند كه در مطالبه اجرت كاري خيلي بيش از آنچه كه حق اوست بخواهد يا به عبارت ديگر «طالب فرع زايد بر اصل باشد.»



[1] ابره : پارچه (توي زبرين قبا و كلاه)

ضرب المثل های فارسی - اول چاه را بكن بعد منارش را بدزد

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

اول چاه را بكن بعد منارش را بدزد[1]

در نزديكي سبزوار مناري  است معروف به ميل يا منار خسرو گرد. گويند اهالي «سد خرو» به خيال دزديدن منار خسروگرد افتاده صد خر قوي و توانا با خود برداشتند و آن ها را به طرف منار برده به رديف پاي منار نگه داشته و در صدد بر آمدند كه آن را كنده روي خرها بگذارند و به ده خود ببرند.

در ميان آن ها پيري بود خردمند و جهان ديده گفت: «برادران شما چاهش را كنده ايد كه حالا منارش را مي دزديد؟»

آقايان قدري فكر كردند، ديدند پيرمرد راست مي گويد اول بايد چاه را بكنند تابتوانند وقتي منار را دزديدند در آنجا پنهانش كنند و اين مثل از آنجا پيدا شد.

اين مثل درموردي استعمال شود كه بخواهند طرف را اول به تهيه ي مقدمات كار و سپس به انجام خود كار اندرز دهند و بطريق ديگر هم گويند: «اول آخور را ببند بعد گاوش را بخر»


ونيز گويند: «اول كدخدا را ببين، بعد ده را بچاپ[2]»



[1] داستان اين مثل از مجله ي هفتگي نوبهار (چاپ پيش از انقلاب) اقتباس شده است و لي مردم اصفهان نيز داستاني نزديك به همين مضمون براي آن نقل مي كنند.

[2] اين مثل را اينچنين نيز آورده اند: «دَم كدخدا رو ببين، بعد ده را بچاپ»

ضرب المثل های فارسی - انگشت انگشت مبر تا خيك خيك نريزي

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

انگشت انگشت مبر تا خيك خيك نريزي[1]

تاجري بود توانگر كه مال فراوان از ممر[2] فروش نفت گرد آورده بود و با اينحال همي حرص مي زد تا مالي زيادتر فراهم سازد. روزي به غلام خود دستور داد كه در وقت خريدن نفت انگشتان خود را به اطراف پيمانه بگذار تا قدري زياد تر بگيرد و در موقع فروش از لب پيمانه قدري پايين تر بگير تا اندكي كمتر داده شود.

غلام گفت: «از اين خيانت بزرگ و مقدار قليل چه سودي توان به دست آورد؟»

تاجر گفت:«خاموش! مگر نشنيده اي كه گفته اند«قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود»؟»

غلام بنابر دستور تاجر كار مي كرد و از اين ممر در سال سودي گزاف عايد تاجر مي گرديد.

مدتي از اين ميان گذشت و تاجر كه مقيم بادكو بود شنيد كه نفت در كشور ايران ترقي كرده و بهايي بسزا يافته است. ديگ طمعش بجوش افتاد و تمامي سرمايه ي خود را گرد آوري كرده نفت بسيار خريد و چون آن زمان پيت[3] و چليك[4] آهنين نبود در خيك كرده بوسيله ي كشتي به طرف بندر انزلي (يا بندر پهلوي) حمل نمود.

در بين راه به غلام خود گفت:«اگر در اين سفر به سود مورد آرزوي خود رسم از اين پس گرد شغل تجارت نگردم و سرمايه ي خود را در خاك ايران و موطن نياكان خويش صرف خريد املاك و عقار كرده در آنجا ما بقي عمر را به سلامت و رفاه بسر برم و ترا ناظر اموال و املاك خود قرار دهم و رتبه ات را بلند و منزلتت را ارجمند سازم.

خواجه هنوز در كار اين قبيل بيانات بود كه ناگهان بادي عظيم برخاست و طوفاني سهمگين سراسر دريا را فرا گرفت.

امواج خروشان خود را ديوانه وار به كشتي مي نواخت و هردم به خطر غرقش تهديد مي نمود.

خواجه از مشاهده ي اين حال دل در سينه اش مي تپيد و دست تضرع[5] و دعا بدر گاه خداي چاره ساز برداشته، زاري كنان خلاص خود را از پيشگاه رحمتش مي طلبيد.

در اين وقت ناخدا نزد وي آمد و گفت: «اي خواجه اين موقع نه جاي گريستن است و نه گاه ندبه نمودن بايد چاره اي انديشيد و جان هاي شيرين را از اين غرقاب مهلكه بيرون كشيد.

اگر خواهي جان به در بري بايد دست از اين خيك هاي نفت بركني و آن ها رابه دريا بريزي تا اينكه كشتي سبكبار شود و در مقابل امواج ديوانه ي دريا تاب مقاومت آورد.»

خواجه از ترس جان پيشنهادش را بپذيرفت و خود نيز با ملوانان مساعدت كرده خيك هاي نفت را بدريا مي ريخت.

غلام هوشيار در اين موقع فرصتي يافته خواجه را نشانه ي تير ملايمت كرد و گفت: «اي خواجه مو خواستي«انگشت انگشت مبري تا خيك خيك به دريا مريزي»!».

مثل بالا را در مورد كسي استعمال كنند كه در مال مردم دست تقلب و حرام دراز كرده و از اين راه ثروتي بيندوزد و بناگاه دست تقدير گلويش را فشرده تمامت مال را از كفش بگيرد و بيچاره و درمانده اش نمايد.

 



[1] داستان اين مثل در كتاب جامع التمثيل نيز ثبت است.

[2] ممر (Mamar): سبب ، علت ، شوند

[3] پيت (Pit): تنكه ي آهني يا حلبي مكعب مستطيل شكل براي نگهداري و جابجايي نفت و روغن و غيره.

[4] چِليك (chelik): ظرفي چوبين كه دو قاعده ي آن به شكل دو دايره ي مسطح است كه به وسيله يتخته هايي به يكديگر متصل شده اند و در آن شراب، سركه و غيره ريزند. ظرفي آهني يا حلبي.

[5] تَضَرُع (tazarro'):  زاري كردن، التماس كردن

ضرب المثل های فارسی - دست به مول[1] ننه ات نمي رسد بگو آقاداداش

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

دست به مول[1] ننه ات نمي رسد بگو آقاداداش

شخصي مادرش مولي قادر و توانا داشت. هر چند خواست با توپ و تشر و سختي و خشونت باعث جدايي و افتراق بين ايشان شود امكان نيافت، بلكه نتيجه ي معكوس بخشيد. جناب مول و حضرت عليه از هر طرف كه مي رفت و به هر سوي كه روي مي نمود موجبات زحمت و آزار و اذيت او را فراهم مي كرد و حتي دستش را از خانه و زندگي پدري كوتاه ساختند. به پدرش شكايت كرد، پدر را نيز عاجزتر از خود ديد، ناگزير از در مسالمت در آمد و آقاداداش، آقاداداش را بدم مول مادرش بسته او را تملق مي گفت و چاخان مي كرد و مورد تكريم و احترام قرار مي داد تا اينكه توانست به آسايش زندگي كند.

اين مثل را در موردي ايراد كنند كه بخواهند بگويند وقتي كه دست آدمي به دامن دفع دشمن نمي رسد به ناچار بايد با او به مدارا و ملايمت و بلكه در مقام اظهار فروتني و ارادت بر آيد و اين مثل را به نوع ديگر نيز بيان كنند و گويند: «به ناپدري كه زورت نرسد بگو حاج عمو»



[1] مول (Mol، Mul): معشوق (غير قانوني)زن

ضرب المثل های فارسی - دست بريده قدر دست بريده را مي داند

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

دست بريده قدر دست بريده را مي داند

گويند به حكم داروغه دست كسي را بريدند. دست خود را برداشت و بدون كمترين اظهار فزعي فرار كرد. در بين راه نا گهان چشمش به دست بريده ي ديگري افتاد و بناي گريستن و ناله و فرياد كردن را گذاشت. شخصي از او پرسيد: «چه شد كه در موقع قطع دست خود نناليدي و كنون چنين ناله و فغان را سر داده اي؟»

گفت: «خاموش كه ديگران از سوز دل من خبر نداشتند و تنها اين شخص است كه چون دستش بريده است قدر دست بريده ي مرا مي داند و مي فهمد كه بر سر من چه مصيبتي وارد آمده است.»

اين مثل را به طرزهاي ديگري نيز استعمال كنند و از آن جمله گويند: «خرمن سوخته قدر خرمن سوخته داند»

ضرب المثل های فارسی - درّه ملا، دوباره بسم الله

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

درّه ملا، دوباره بسم الله

گويند يك نفر ملاي اصفهاني با يكنفر لر بختياري براي انجام كاري به طرفي سفر كردند.

در ميان را به قصبه اي رسيدند و كد خداي قصبه آن ها را به صرف شام دعوت كرد. ملا بسيار كم خور بود و لر برعكس بسي پر خور. همين كه سرگرم خوردن شام شدند طولي نكشيد كه جناب ملا دست از خوردن كشيد و شكر خداي را بجاي آورد.

ساير مهمانان و ميزبان نيز حسب الرسم به احترام ملا دست كشيدند و گماشتگان كدخدا سفره را برچيدند. لر بيچاره كه هنوز بيش از چند اقمه ي جانانه به معده ي خود نرسانده بود و ديد مسبب اين سير ناشدنش جناب ملا بود كينه ي او را در دل گرفت و همينكه فردا از قصبه بيرون رفتند لر بناي شكايت را از رفتار دوشينه ي ملا با او در ميان نهاد.

ملا گفت: «چكنم، من توانايي بيش از اين خوردن را ندارم.»

لر گفت: «من كاري خواهم كرد كه از اين به بعد توانا شوي.»

ملا نيز اظهار تشكر نمود. لر ساكت شد. همينكه قدري راه پيمودند و به وسط درّه اي رسيدند و از انظار عابرين نا پديد گرديدند لر چماق «بي پير» را به جان ملاي بد بخت كشيده، بدن او را كاملا «چرب نمود». ملا بناي التماس و درخواست را گزارده و گفت: مرا در اين دفعه ببخش به تو قول خواهم داد كه من بعد از اين تابع تو خواهم بود و تا تو از خوردن باز نايستي من نيز دست نكشم.

لر با اين شرط او را بخشيد و راه خود را در پيش كشيده رفتند تا به قصبه ي ديگري رسيدند. كدخداي آن جا نيز آن ها را به شام دعوت كرد.

همين كه سر سفره نشستند ملا براي اينكه زود سير نشود به ملايمت بناي خوردن را گذاشت ولي هر چند خورد ديد لر از خوردن دست باز نمي دارد، نا گزير دست كشيد. ولي لر كه نگران و مواظب او بود فورا گفت: «درّه ملا»

يعني ملا درّه را به خاطر داشته باش و ملا نيز به محض شنيدن اين كلمات گفت: «دوباره بسم الله»

و خواهي نخواهي شروع به خوردن نمود و خلاصه تا مدتي كه اين دو نفر به حكم اضطرار درين مسافرت بودند در سر هر سفره كه مي نشستند اين دو جمله بين آن ها رد و بدل مي شد و آخوند بيچاره مجبور بود تا وقتي كه لر از خوردن شام يا ناهار فراغت نيافته است با هر «مردن مردني» كه هست در خوردن غذا با او همراهي كند.

اينك ايم مثل را در موردي استعمال كنند كه كسي از خوردن غذا دست باز كشد ولي بعد پشيمان گرديده دوباره شروع به خوردن غذا نمايد در اين صورت به او خواهند گفت: «درّه ملا، دوباره بسم الله»

يا اينكه از انجام كاري او را منع نمايند و او موقتا صرف نظر نمايد و طولي نكشد كه دوباره به انجام همان كار شروع نمايد يا از ادامه ي صحبتي او را باز دارند و او موقتا سكوت كند و سپس باز در همان باب آغاز سخن نهد درين هر دو صورت براي تنبيه وي گويند: «درّه ملا، دوباره بسم الله» و گاهي هم دو موقع تنبيه دادن طرف فقط به طريق سوال گويند:«دوباره بسم الله؟».

ضرب المثل های فارسی - درود گري كار بوزينه نيست

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

درود گري كار بوزينه نيست

داستان اين مثل در كتاب انوار سهيلي نگاشته شده و ما آن را از كتاب مزبور نقل مي كنيم:

آورده اند كه بوزينه[1] اي درود گري را ديد بر چوبي نشسته و آن را مي برد و دو ميخ درشت يكي را بر شكاف چوب فرو كوفتي تا بريدن آسان گشتي و راه آمد و شد بر اره گشاده شدي و چون شكاف از حد معين در گذشتي ديگري بكوفتي و ميخ پيشينه را بر آوردي و بر اين منوال عمل مي نمود.

بوزينه تفرج مي كرد. نا گاه درودگر در انتهاي كار به حاجتي بر خاست. بوزينه چون جاي خالي ديد في الحال بر چوب نشست و از آنجانب كه بريده بود خصيتين[2] او بشكافت چوب فرو رفت. بوزينه آن ميخ را كه در پيش كار بود قبل از آنكه ديگري كوبد از شكاف چوب بر كشيد و چون ميخ از شكاف كشيده شد هر دو شق چوب بهم پيوسته و انثيين[3] بوزينه در ميان چوب محكم بماند.

مسكين بوزينه از درد رنجور شده مي ناليد و مي گفت (^^^)

آن به كه هر كسي به جهان كار خود كند

وانكس كه كار خود نكند نيك بد كند

 

كار من ميوه چيدن است نه اره كشيدن و پيشه ي من تماشاي بيشه است نه تبر و تيشه

(مصراع)  آنرا كه چنان كند چنين پيش آيد

بوزينه با خود درين گفتگو بود كه درود گر باز آمد و او را دستبردي بسزا نمود و كار بوزينه (^^^) به هلاكت انجاميد و از اينجا گفته اند: كار بوزينه نيست نجّاري.

 



[1] بوزينه : ميمون

[2] خصيتين (Xasiatain): بيضه ها ، تخم ها ، خايه ها

[3] انثيين (Onsayayn): دو خصيه ، دو خايه ، دو بيضه

ضرب المثل های فارسی - خيك شيره شده

مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

خيك شيره شده

گويند چند نفر در روزقي نشسته از رودي مي گذشتند. خرسي در آب افتاد بود خيال كردند خيك شيره است. يكنفر از آن ها «دل بدريا زده» خود را در آب انداخت و شنا كنان بخرس نزديك شده همينكه دست بازيد تا خرس را بگير خرس او را سخت بگرفت و در او بياويخت. بيچاره هرچه بيشتر در استخلاص خود بكوشيد كمتر نتيجه گرفت.

رفقايش از طول انتظار خسته شده فرياد كشيدند: خيك را ول كن و بيا.

در جواب آن ها گفت: من مي خواهم خيك را ول بكنم ولي خيك مرا ول نمي كند.

اينك اين مثل را در موردي استعمال كنند كه كسي بخواهد كاري را بزودي انجام دهد ولي «دستش به آن بند گرديده» و راه نجات هم براي وي فراهم نشود. درين موقع نسبت به آن كار گويند «خيك شيره شده»، يا اينكه كسي مزاحم حال ديگري شده او را آسوده و آزاد نگذارد و او هر چند براي رهايي خود بكوشد فايده نبخشد درين صورت نيز گويند: «يارو براي فلان خيك شيره شده»

فروش اینترنتی

نرم افزار جامع 1 منتشر شد

آگاهي بيشتر  و ديگر محصولات توليد شده را در ادامه ي مطلب ببينيد يا با شماره تلفن 09356216208 تماس گرفته يا پيامك بفرستيد.

ادامه نوشته