مثل ها بخش جدا نشدني هر فرهنگي است. ما هم از اين پس مي كوشيم با گذاردن ضرب المثل هاي پارسي در اين بخش به اين مهم نيز بپردازيم.

 

درود گري كار بوزينه نيست

داستان اين مثل در كتاب انوار سهيلي نگاشته شده و ما آن را از كتاب مزبور نقل مي كنيم:

آورده اند كه بوزينه[1] اي درود گري را ديد بر چوبي نشسته و آن را مي برد و دو ميخ درشت يكي را بر شكاف چوب فرو كوفتي تا بريدن آسان گشتي و راه آمد و شد بر اره گشاده شدي و چون شكاف از حد معين در گذشتي ديگري بكوفتي و ميخ پيشينه را بر آوردي و بر اين منوال عمل مي نمود.

بوزينه تفرج مي كرد. نا گاه درودگر در انتهاي كار به حاجتي بر خاست. بوزينه چون جاي خالي ديد في الحال بر چوب نشست و از آنجانب كه بريده بود خصيتين[2] او بشكافت چوب فرو رفت. بوزينه آن ميخ را كه در پيش كار بود قبل از آنكه ديگري كوبد از شكاف چوب بر كشيد و چون ميخ از شكاف كشيده شد هر دو شق چوب بهم پيوسته و انثيين[3] بوزينه در ميان چوب محكم بماند.

مسكين بوزينه از درد رنجور شده مي ناليد و مي گفت (^^^)

آن به كه هر كسي به جهان كار خود كند

وانكس كه كار خود نكند نيك بد كند

 

كار من ميوه چيدن است نه اره كشيدن و پيشه ي من تماشاي بيشه است نه تبر و تيشه

(مصراع)  آنرا كه چنان كند چنين پيش آيد

بوزينه با خود درين گفتگو بود كه درود گر باز آمد و او را دستبردي بسزا نمود و كار بوزينه (^^^) به هلاكت انجاميد و از اينجا گفته اند: كار بوزينه نيست نجّاري.

 



[1] بوزينه : ميمون

[2] خصيتين (Xasiatain): بيضه ها ، تخم ها ، خايه ها

[3] انثيين (Onsayayn): دو خصيه ، دو خايه ، دو بيضه