چند حکایت دیگر

این بار هم چند حکایت دیگر با ذکر منبع درتارنگار(وبلاگ) می گذارم که همه از حکایت های نامورند. دلیل این که این حکایت ها را بیان می کنم این است که خلاء حکایت ها و داستان های ایرانی را در اینترنت حس می کنم و همچنین نیاز تعامل مثبت نسل جوان یعنی نسل خودم با ادب پارسی بر من روشن است لذا امیدوارم این داستان های کوتاه علاوه بر پرکردن اوقات و آوردن لبخند بر روی لبان شما باز سما را با ادب پارسی آشتی دهد. البته چند داستان که برای انتشار همگانی محدودیت اخلاقی دارد را در ادامه ی مطلب گذاردم که امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشود.

 

از صد دینار دوم محروم است.

کاتبی بد خط، با همکار بدخط تر از خودش می گفت: بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشته ی خود عاجزم!

 

از مرگ بگیر تا به تب راضی شود

اعرابیی به معاویه گفت: مرا بر بصره عامل گردان. گفت: نمی خواهم عامل بصره را عوض کنم. گفت: غله ی بحرین را به نام من بنویس. گفت: این کار هم نتوانم کرد. گفت: دستور بده هزار درم به من بدهند. دستور داد که این پول را بدر دادند، گفتند: در آغاز زیاده خواستی ولی سر انجام پایین آمدی؟ گفت اگر زیاده نمی خواستم همین اندک را هم به من نمی داد.[1]

 

از این بخسندگی هاست که به این روز افتاده ام.

چون تیمور (771-807ه.) فارس را تسخیر کرد و شاه منصور (789-795ه.) را بکشت. خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد. چون حاضر شد، تیمور آثار فقر را در چهره ی او نمایان دید، گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم و تو آن را به یک خال هندو می بخشی و می گویی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا        به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارا را

حافظ گفت: از این بخشندگی هاست که به این روز افتاده ام![2]

 

اکنون خدا تنها ماند.

دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان[3] رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند![4]

 

اگر از ماهرویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماهرویی در خلوت نسشته و در ها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب ... هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: اگر از ماهرویان به سلامت بماند از بد گویان نماند

شاید پس از کار خویشتن بنشستن                     لیکن نتوان زبان مردم بستن[5]

 

پی نوشت: البته ترجیح می دهم که در میان این همه نوشته ها و داستان های اهل ادب با سخنان بی مقدار خود شما خواننده ی گرامی رانیازارم اما دریغم آمد که درباره ی این مثل سخنی نگویم؛ به یاد دارم که همیشه مادرم از قول مادر خود می گوید:«دیده را نگو ندیده را حذر کن.» و به راستی اگر این چنین اخلاق پسندیده در جامعه همه گیر شود بسیاری از مشکل های اجتماعی حل شده و فضای جامعه خرد پسندانه تر می شود.

 

به زودی باز حکایت های دیگری را در تارنگار می گذارم.

 

حکایت هایی که محدودیت اخلاقی داشتند را در ادامه  مطلب بخوانید.



[1] راغب اصفهانی، محاضرات،ج2، ص553.

[2] دکتر قاسم غنی، تاریخ عصر حافظ، ص392.

[3] محمحد ابن محمد معروف، وی از فاضلان دوران خود نیز به شمار می آمد.

[4] عبید زاکانی، رساله ی دلگشا، ص125.

[5] گلستان سعدی ، ص132، چاپ فروغی.

ادامه نوشته

"فرمان کوروش بزرگ"

"فرمان کوروش بزرگ" روی فرش قرمز در ایران !

درو بر کوروش بزرگ و آیین پاکش

در سال 1258 خورشیدی برابر با 1879 میلادی، به دنبال كاوش‌های گروه انگلیسی، استوانه‌ای از گل پخته بدست باستان‌شناسی به نام "هرمز رسـام" باستان شناس بریتانیایی اصل آسوری تبار، در معبد بزرگ اِسَـگیلَـه ( نیایشگاه مَـردوك ) در شهر باستانی بـابـل در بین‌النهرین کشف شد و بنابر قوانین آن زمان از ایران خارج و تاكنون نیز در بخش ایران باستان موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شده است. گمان نخستین باستان شناسان این بوده كه این لوح توسط یكی از پادشاهان بابلی نگاشته شده است. اما پس از بررسی خط شناسان مشخص شد كه این استوانه در سال 538 پیش از میلاد به هنگام ورود سپاه ایران به بابل و فتح این شهر به فرمان كوروش، بنیان‌گذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان نوشته شده است. ترجمه و انتشار متن این استوانه گلی نشان داد آن چه از خاك بابل كشف شد، "نخستین منشور جهانی حقوق بشر" است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1389) 2548 سال می‌گذرد.

[تصویر: cyrus_cilinder.jpg]
:: منشور جهانی حقوق بشر کوروش کبیر ::
:: تصویری از هرمز رسام، باستان شناسی که منشور کوروش کبیر را کشف کرد ::
ادامه نوشته

این هم چند حکایت دیگر از کتاب ادب فارسی گرد آوری علی اصغر حلبی

این هم چند حکایت دیگر از کتاب ادب فارسی گرد آوری علی اصغر حلبی

 

از این سرو صداها زیاد شنیده ام

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید. برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت. شتر گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه[1] ام از این سوصداها بسیار شنیده ام![2]

 

از بی عقلی در مسجد می آید.

مولانا شرف الدین دامغانی بردر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد؛ سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب[3] کرد. مولانا گفت: ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید؛ ما که عقل داریم هرگز مارا در مسجد می بینید؟[4]

ادامه نوشته

چند حکایت

چند حکایت وداستان ایرانی زیبای زیر را از کتاب خواندنی های ادب فارسی (گردآوری و تنظیم و شرح: علی اصغر جلی) نقل می کنم که هر کدام برگرفته از کتاب های بزرگان و دانشمندان ایرانی است برخی این حکایت ها هزل اند که برای عبرت آورده شده است چرا که مولانا میگوید:

هزل تعلیم است آن را جد شنو                        تو مشو برظاهر هزلش گرو

هر جدی هزل است پیش هازلان                      هزل ها جدند پیش عاقلان

 

آخوند،روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟

گویند آخوندی برای خرید هیزم به بازار آمد، روستایی را دید که پشته ای هیزم بر روی خر نهاده می فروشد. بادی در غبغب انداخت و گفت:«یا اخی، این حطب مرتب بر این حمار ابیض لایعلم را به چند درهم شرعی مبایعه می کنی؟» روستایی مادر مرده چیزی نفهمید و به چشمان آخوند زل زده و گفت:«آخوند، روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟»[1]

 

آدم گرسنه ایمان ندارد!

شخصی از مولانا عضد الدین[2] پرسید که چونست که در زمان خلفا،مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید نه از پیامبر![3]

 

زندیق بندیق

گویند زنی شوهر خود را پیش قاضی برد و گفت: داد من از این زندیق[4] بندیق بستان. قاضی گفت زندیق مشهور است، اما بندیق ندانم. زن گفت: بندیق آن است که با زن از راه پس معامله کند. قاضی با عدول[5] گفت: ای وای دریست که من بندیق بوده ام و نمی دانستم![6]

 

 

آقا شکسته نفسی می کند، غلط می کند!

مریدی مدعی شد که پیرو او کامل است، در همه ی انواع فضایل بر سایر ابناء نوع برتری دارد. شنونده بر سبیل انکار پرسید: آیا شیخ خط را نیز از میرداماد بهتر می نویسد؟ گفت: البته چنین است. مشاجره دراز کشید. حکومت را به خود مراد بردند. او انصاف داد که رجحان کتابت میر مسلّم است. مرید متعصب این معنی را حمل بر تواضع و فروتنی مراد کرده گفت: «آقا شکسته نفسی می کند، غلط میکند!»[7]

 

همپایه ها (نظیرها): پیر نمی پرد مریدان می پرانند. پیر می سازد مریدان دسته می نهند. یک مرید خر بهتر از یک ده شش دانگ است.

 

آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای!

شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت. چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون، این سوراخ در خانه ی پدر بایست کرد اینجا می کنی، و آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای![8]

 

آیا از طلاق هم خشن تر است؟

گویند مزدی تنگدست زن خود را لباسی خشن پوشانید، زن از خشونت و سختی آن شکایت کرد، مرد گفت: آیا از طلاق هم خشن تر است؟[9]

 

همپایه ی:

آن یکی زن شوی خود را گفت هی                             ای مروت را به یک ره کرده طی

هیچ             تیمارم   نمی داری      چرا؟                             تا به کی داری در این خواری مرا؟

گفت شو:من نفقه چاره می کنم                      گرچه عورم[10]دست وپایی می زنم

نفقه و کوه است واجب ای صنم[11]                   ازمنت این هردوهست ونیست کم

آستین پیرهن بنــــــمــود زن                            بس درشت و پر وسخ[12] بد پیرهن

این درشت است و غلیظ و ناپسند                    لیک بندیش ای زن اندیشمند

کین درشت و زشت تر یا خو طلاق؟                  این تورا مکروه تر یا خود فراق..؟[13]

 

آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها.

کاروانی از مردمان کاشان که به جبن[14] و بددلی مشهورند به حاکم شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد نفی مارا غارت کردند. حاکم به تعجب پرسید: چگونه صد تن با دو تن برنیامدند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه ما صد نفر بودیم تنها![15]

 

آی صاحب بزغاله!

مردی بزغاله ای یافت. بدو گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد، بیاید و گم گشته ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می زد:«آی صاحب» و آهسته می گفت:«بزغاله» و مقصودش اینکه هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله نشنود![16]



[1] وزیری علیقلی،زیبایی شناسی،ج1،ص147،چاپ دانشگاه تهران.

[2]  قاضی عضدالدین ایجی (وفات 756 ه.ق.) دانشمند روزگار ایلخانان مغول.

[3] عبید زاکانی،رساله ی دلگشا،ص119.

[4] زندیق zendiq:بزه کار (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[5] عدول: ج. عدل مردمان پاکیزه ای که شایسته ی شهادت در پیشگاه قاضی باشند.

[6] آملی، نفیس الفنون،ج1،ص312.

[7] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص40.

[8] عبید زاکانی،دلگشا،ص 127.

[9] بدیع الزمان فروزانفر،مآخذقصص و تمثسلات مثنوی،ص208

[10] عور:لخت، برهنه (فرهنگ فارسی – دکتر معین)

[11] صنم: معشوق، دلبر (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[12] وسخ vasax:چرک، [شوخ]، ریم ج. اوساخ (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[13] مولوی، مثنوی، ج6،ص595.

[14] جبن gobn:ترس، کم دلی، بددلی (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[15] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص69.

[16] همان، ص76.

حج به قصد تماشا

حج به قصد تماشا

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} می باشد که از قول تذکرة الاولیا تالیف نیشابوری اقتباس شده است(با اندکی تصرف):

 

کسی نزد "بشر حافی"[از صوفیان] رفت و به او گفت من دو هزار درهم پول دارم و می خواهم به حج بروم، از تو درخواست می کنم که پول مرا حلال کن.

(شیوه ی حلال کردن پول این گونه بود که دارنده ی وجه، آن را به کسی که مورد اعتمادش بود می بخشید و آن کس همان پول را به عنوان این که از کیسه ی خود می دهد به دارنده ی (مالک) اصلی برمی گرداند. به  این ترتیب آن وجه از تصرف دارنده ی آن بیرون آمده و به تملک دیگری در آمده بود و شخص دوم از کیسه ی خود به شخص اول بذل می کرد و پول حلال می شد.)

بشرحافی گفت:«مگر در طرز به دست آوردن این پول تردید داری و آن را از راه حلال به دست نیاورده ای که می خواهی من آن را برای تو حلال کنم؟»

دارنده ی پول گفت:«انسان فراموشکار و جایزالخطاست و شاید در میان درهم های من درهمی باشد که باید حلال شود.»

بشرحافی گفت: «تو که با این پول می خواهی به حج بروی قصد تماشا داری و هرگاه قصد تماشا نداشتی این پول را به مردی که برای تامین معاش خود درمانده است می دادی یا این که آن را صرف نگهداری یتیمی می کردی یا این که به مصرف خیریه ی دیگر می رساندی، یک چنین پول که تو گرد آورده ای همان بهتر که در راه حج خرج شود تا کار خیر!

 

 

باری کسانی را می شناسم که تا شش یا هفت بار به سفر حج رفته اند تا آمرزیده شوند ولی برای آمرزیده شدن حتا یک بار با آن پول کار خیری انجام نداده اند...!؟

در فضیلت قناعت

در فضیلت قناعت

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} نقل می کنم:

 

« ... در دینداری و تقوا و زهد مرحوم حاج ملاهادی سبزوبری حتا یک نفر در ایران تردید ندارد. تمام ایرانیان مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را یک دانشمند مسلمان و شیعه مذهب و مورع و نیک نفس می دانند و هرگز در ایران از یک نفر نشنیدیم که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را مورد کوچکترین انتقاد قرار بدهد.

ده ها داستان از قناعت و نیک نفسی آن دانشمند بزرگ در سراسر ایران در افواه است که من به ذکر یکی از آن ها اکتفا می کنم:

ناصر الدین شاه که بعضی  از آثار حاج ملاهادی سبزواری را خوانده بود می خواست او را ببیند و هنگامی که از تهران به مشهد می رفت در سبزوار توقف نمود و عازم خانه ی حاجی ملاهادی سبزواری گردید و به ملتزمین سپرد که ورود او را به حاجی ملاهادی اطلاع ندهند و تنها راه خانه ی دانشمند را پیش گرفت و ملتزمین از عقب ناصرالدین شاه می آمدند. وقتی ناصرالدین شاه وارد خانه ی حاجی ملاهادی شد هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سفره نشسته می خواست غذا بخورد و پادشاه قاجار مشاهده کرد که غذای آن دانشمند، یک گرده نان است و لقمه های نان را در یک ظرف کوچک که مایعی در آن می باشد فرو می کند و در دهان می گذارد و ناصرالدین شاه فهمید که در آن ظرف سرکه است.

حاجی ملاهادی سبزواری که انتظار آمدن ناصرالدین شاه را به آن خانه نداشت از ورود غیر منتظره ی شاه قاجار و به خصوص از نداشتن وسیله ی پذیرایی سخت ناراحت شد و ناصرالدین شاه کنار سفره بر زمین نشست و از حال صاحب خانه پرسید و در ضمن نظری به اطراف انداخت و مشاهده کرد که در آن اتاق چیزی جز یک قطعه نمد که برزمین گسترده شده و سفره را روی آن قرار داده اند، چیزی دیده نمی شود و گفت آقا من تصور می کردم که زندگی شما خوب است و اینک می بینم که بر نمد می نشینید و نان و سرکه می خورید!

حاجی ملاهادی سبزواری از فرط تاثر نسبت به نداشتن وسیله ی پذیرایی از ناصرالدین شاه به گریه در آمد و شاه هم خیلی متاثر شد.

بعد از قدری صحبت ناصرالدین شاه فهمید که فرش دو اتاق دیگر که در آن خانه هست نیز از نمد می باشد. و از حاج ملاهادی پرسید چرا به آن زندگی محقر ساخته است و او گفت این سه قطعه نمد را هم که کف اتاق ها انداخته ام باید در جهان بگذارم و بروم و این نمد ها در دنیا می ماند و من رفتنی خواهم بود.

ناصرالدین شاه گفت در این سن که شما دارید نباید غذای شما نان و سرکه باشد. حاجی ملاهادی سبزواری گفت کسانی هستند که مستحق می باشند و من به آن ها کمک می کنم و به همین جهت به خود من بیشتر از نان و سرکه نمی رسد.

غذای آن مرد دانشمند نان و سرکه بود یا نان و نمک و در فصل بهار که در سبزوار سبزی فراوان می باشد چند شاخه سبزی هم به غذای خود می افزود... »

 

آری این گونه ای از اخلاق و روش ایرانی بوده که اکنون سال هاست فراموش شده است. امروزه روز ما گاهی آنقدر می خوریم که درد  امعا می گیریم و از قناعت خبری نیست!...؟

روزه گرفتن و خوردن آب

روزه گرفتن و خوردن آب

{بدون شرح}

 

نیکلسون (شرق شناس نامور اروپایی) از یکی از زاهدان صوفی نامور سده ی دوم هجری به نام  "معروف کرخی" نام می برد که در سال 200 هجری زندگی را بدرود گفتو می نویسد: پدر و مادر آن مرد مسلمان نبودند و بعد دین اسلام را پذیرفتند و معروف کرخی از پدرو مادر تازه مسلمان به دنیا آمد.

او در جوانی در بند تصوف نبود و در عوض روز و شب نیایش می کرد. آنقندر در نیایش زیاده روی می کرد که مادرش به او گفت این گونه که تو نیایش می کنی خواهی مرد!

معروف کرخی به مادر پاسخ داد: چه سعادت از این برتر که آدم هنگام نیایش بمیرد؟.

پس از این که اندکی سنش پیش رفت علاقه به ترک دیار و خانه پیدا کرد و از زادگاه خود رفت و مدتی در بیابان ها سپری کرد بی آنکه دیگران بدانند کجاست. پس از چند سال بازگشت و مردم دیدند دارای موی سر و ریش بلند و ژولیده است و پیراهنی چرکین در بر دارد. خویشاوندانش خواستند او را به گرمابه ببرند و موی سر و ریشش را کوتاه کنند و جامه اش را تازه کنند ولی آن مرد نپذیرفت و گفت همین طور بهتر است.

در آن دوره دیگر معروف کرخی در نیایش زیاده روی نمی کرد و تنها با واجبات اکتفا می نمود و شب پس از خواندن نماز می خوابید در صورتی که پیش از سر به بیابان نهادن تا بامداد به نماز می ایستاد و آنقدر نماز می خواند که از شدت خستگی در هنگام سجده از حال می رفت.

سومین دوره ی زندگی صوفیانه ی معروف کرخی  سال های پایانی عمرش بود که هر روز، روزه می گرفت اما شب ها می خوابید و وصیت کرد که پس از مرگش یگانه پیراهنی را که در بردارد به مستمندی بدهند تا این که همان گونه لخت که پا به دنیا نهاده، لخت هم از دنیا برود. درآن دوره از عمر او، مردم دیگر از معروف کرخی نام خدا و پیامبران را نمی شنیدند ولی آن مرد هر روز روزه می گرفت.

تا این که یک روز، هنگامی که از بازار می گذشت یک سقا گفت:«خدا رحمت کند آن را که آب بنوشد»؛ معروف کرخی بی درنگ به سوی سقا رفت و ظرف آب را از او گرفت و نوشید و روزه ی خود را شکست!

مریدش "سری سقطی" پرسید: برای چه روزه ی خود را شکستی؟

آن مرد پاسخ داد: برای اینکه رحمت خدا برتر از روزه است.

 

 

از کتاب: ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382