چند حکایت دیگر
اسمت که هیچ، شغلت هم نوشته شده است!
حکایت کرده اند که آخوندی فاضل از مردم خراسان می گفت:«از خشک و تر هرچه بخواهید در قرآن هست![1]» مردی شوخ در مجلس او بود پرسید: آقا، همه چیز در فزآن هست؟ آخوند گفت: بلی. آن مرد پرسید: آقا مثلا اسم من هم نوشته شده است؟ آخوند پرسید: اسم تو چیست؟ مرد شوخ طبع جواب داد: «امرالله». آخوند گفت: اسمت که هیچ، حتی شغلت هم در کنارش نوشته شده است مگر نخوانده ای که: «فکان امرالله مفعولا![2]»[3]
اکنون دید درست شد!
آن شنیدی، که بد به شهر هرا[4] خواجه ی فاضلی و پر هنری
خسته از رنج بی کرانه ی دهر گشته از فضل خود یگانه ی دهر
از خرد رخت بر فلک برده محنتش[5] زیر پای بسپرده
محنتش را مگر یکی آن بود که در اندوه قوت حمدان[6] بود
مدی بود تا که گای نداشت پسری راست کرد و جای نداشت
چون پناهی نیافت مضطر[7] شد به ضرورت به مسجدی در شد
دید محراب و مسجدی خالی خواست تا گادنی[8] کند حالی
چون بر انداخت پرده از تل سیم تا برد شوی چشمه ماهی شیم[9]
مسجد از نور شد چنان روشن که برون تاخت شعله از روزن
زاهدی زان حکایت آگه شد پی برون برد و بر سر ره شد
پسری دید برده سر سوی پشت مرد فاسق[10] گرفته بوق به مشت
تاش بنهد میان حلقه ی ...ون زاهد آمد شد از برون به درون
کاج و مشت و عصا فراز نهاد گلویی همچو گاو باز گشاد
کین همه شومی شما باشد که نه باران و نه گیاه باشد
خلق را نیست از خدای هراس شد دل خلق مسکن وسواس
از چنین کارهاست که در کشور آسمان بی نم و زمین بی بر
از گناهان لوطی[11] و زانی[12] خشک شد چشم ابر نیسانی
بشود لامحاله دهر خراب چون لواط کننده در محراب
***
مرد فاسق به حیله بیرون جست تا مؤذن بر او نیابد دست
مرد فاسق چو باز پس نگریست تا ببیند که حال زاهد چیست
دید بی نیم دانگ و بی حبه[13] کزر شیخ بر سر دنبه[14]
سر درون کرد و گفت: ای زاهد این همان مسجد و همان شاهد
لیکن از بخت ما گردش حال بود برمن حرام و بر تو حلال؟!
شکر و منت خدای را کاکنون گشت حال زمانه دیگر گون
بربساط زمین نبات بماند خلق را قوت حیات بماند
ابرهای تهی پر از نم شد دل اهل زمانه خرم شد
حرمت صومعه تو می دانی برتو مانده است وبس، مسلمانی!
***
چون چنین اند زاهدان جهان چه تمع داری آخر از دگران؟
زاهدی کاین چنین بود فن او یک جهان ...یر در ...س زن او
تابدانی که زاهدان چه کنند همه همچون میان تهی جرسند[15]...
همپایه:
شاعری در مسجد یکی را دید که پسری می گایید. با او سفاهت[16] کرد که در خانه ی خدا لواطه می کنی. مردک به هزار حیله بجست و از سوراخ مسجد نگاه کرد دید که شاعر خود پسر را می گایید. باز آمد و گفت: آن چه بود و این چیست؟ گفت: نشنیده ای که «شاعر را رواست آنچه دیگری را روا نیست!»[17]
از ما در مردان است از شما در زنان
روزی معویه عقیل[18] را گفت: در شما بنی هاشم شهوت بسیار است. عقیل گفت: از ما بنی هاشم این ضعف در مردان است، و از شما بنی امیه این صفت در زنان است! معاویه از این پاسخ سخت شرمنده شد.[19]
[1] لارطب ولایابس الا فی کتاب مبین. (سوره ی انعام آیه ی 59).
[2] آیه ی 50 سوره ی 4.
[3] پاریزی باستانی ، از مرو تا موناکو، ص14.
[4] هری:هرات، از شهر های خراسان بزرگ، امروز در شمال غربی افغانستان کنار هریرود واقع است.
[5] محنت mehnat: رنج، سختی. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[6] حمدان hamdan: آلت تناسلی مرد. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[7] مضطر moztar: بیچاره ، درمانده. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[8] گادن gadan: گاییدن. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[9] ماهی شیم: ماهی وار، در اینجا کنایه از اندام جنسی.
[10] فاسق: گنه کار تبه کار. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[11] لوطی: ساده باز ، لواط کننده.
[12] زانی: زنا کار.
[13] حبه: قطعه زمین را می گفتند.
[14] دنبه: ظرف چرمین، سرین و گرز ، آلت تناسلی.
[15] جرس: زنگ. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[16] سفاهت safahat: بی خردی، کم عقلی. (فرهنگ فارسی ، دکتر معین).
[17] عبید زاکانی ، رساله ی دلگشا، ص126.
[18] عقیل ابن ابیطالب برادر علی ابن ابیطالب. وی به سبب رنجش از علی پیش معاویه رفت.
[19] علی صفی، لطائف،ص132.
ما ایرانیان هویت خود را گم کرده ایم و نمی دانیم که ایم و از کجا آمده ایم همه از توهم یک تمدن بزرگ سخن می گویند ولی چه کسی حقیقت را می داند.