دستش به نگار بند است.
دستش به نگار بند است.
دختري شبي يكه وتنها در اطاق نشسته سرگرم آرايش بود. ناگهان در باز شد و سرو كله ي يك نفر ناشناس نمايان گرديد.
دخترك كه بسيار زيرك و تيزهوش بود دانست كه اين شخص ناشناس دزد است و بي اين كه دست و پاي خود را گم كند از جاي برخاسته سلام و تعارف بسيار چرب و گرمي با او كرد و گفت: «به به چشمم روشن، دلم گلشن، مشرف فرموديد، صفا آورديد، راستي پسر خاله جان عزيزم كي و چه موقع از سفر تشريف آورده ايد؟ ننه جونم غالبا از زيبايي رخسار و قد و قامت و حسن اخلاق و كرداد شما براي من تعريف ها كرده و تمجيد ها مي فرمودند و از بس براي ديدار شما اظهار اشتياق مي كردند كم كم مرا هم به هوس انداختند، به طوريكه ساعتي نمي گذشت كه از درگاه خداوند ورود مقدم و قرب ديدار شما را مسئلت نكنم. بفرماييد، بفرماييد، بنشينيد، بنشينيد ...»
اين كلمات را با يك لحن دل فريبي بيان و بدون اينكه فرصت دم زدن به دزد بدهد پي ريز تعارفات گرم و نرمي با او مي كرد و در ضمن از يك طاقچه سماور، از طاقچه ي ديگر قوري و استكان و از جاي ديگر قند و چاي را برداشته با آتشي كه قبلا براي دم كردن وسمه[1] موجود كرده بود سماور را آتش انداخت و با زبري و چالاكي هرچه تمامتر چاي را دم كرده پشت سر هم چند فنجان چاي بناف او بست.
دزد از بخت بلند و حسن اقبال خويش بي نهايت خوشوقت شده و با دخترك دل داده و قلوه گرفته بود، بلكه يك دل داشت صد دل ديگر هم قرض كرده بود و همگي را اسير يك تار موي او ساخته، يك گوش داشت هزار گوش ديگر هم به وام گرفته سرگرم شنيدن بيانات دلاويزي نموده و مثل گرسنگاني كه دائما به شكم خود وعده ي نان سنگك و كباب مي دهند او نيز به خود وعده ها داده و در دل مي گفت: «چه عيب دارد، هم فال است و هم تماشا، امشب مي توان هم كام دلي حاصل كرد و داد دلي از دوران عزوبت[2] گرفت و هم در پايان كار اسباب و اثاثيه ي خانه را تماما روفته و معاش چندين ماه خود را تامين نمود.»
خلاصه پس از آنكه دزد چندين فنجان چاي مي خورد و در ضمن از اين قبيل وعده ها به شكم خود مي داد.
دخترك ظرف حنا را كه قبلا براي خود تهيه كرده بود برداشته با صد كرشمه و ناز نزديك دزد برده و مي گويد: «پسر خاله جان عزيزم راستي چرا انقدر ناخن هاي دست وپايتان سفيد است، مگر شما از سنت حضرت رسول بي خبريد؟ ... بگذاريد انگشت هايتان را رنگ ببندم.»
دزد ناچار راضي مي شود ولي دخترك از انگشت هاي او نيز تجاوز كرده تمام زير و روي دست ها و پاهاي او را حنا مي بندد و همينكه فارغ مي شود مي گويد: «خدا مرگم بدهد از آنوقت تا به حال شما را زحمت و درد سردادم و هيچ به اين خيال نبودم كه تازه از گرد ره رسيده و خستهو كوفته و گرسنه ايد. اجازه دهيد بروم لقمه شامي داريم ببياورم تا با هم صرف كنيم. راستي چقدر گواراست كه پس از سال ها انتظار امشب دو به دو و بدون سر خر با هم شامي صرف كنيم! نه، واقعا اينطور نيست؟ ...»
بيچاره دزد مفتون[3] از همه جا بي خبر تصديق[4] مي كند و دخترك ظرف ها را برداشته و راه مطبخ را در پيش مي گيرد. راه پلكان عمارت با در مطبخ در نزديكي يكديگر واقع بودند.
دخترك خود را فورا در راه پلكان انداخته ميرود روي بام و از آنجا به پشت بام همسايه ها رفته با سرعت هرچه تمام تر همسايگان را از واقعه خبر مي دهد و مردان آن ها چند نفري جمع شده با دختر از پلكان سرازير و وارد خانه مي شوند.
دزد غفلت خود را محصور مي بيند ولي با اين حال از اتاق بيرون جسته مي خواهد فرار كند، ليكن چون حنا دست ها و پاهايش را ليز و لغزنده ساخته بود ... مي افتد و همسايگان روي او ريخته دستگير و اسيرش مي كنند و دست هايش را بسته تسليم كدخداي محله مي نمايند.
اينك اين مثل را در مورد كسي ايراد مي كنند كه دستش به كاري تا حدي بند باشد كه به كار ديگري نتواند پرداخت و گاهي هم آن را به طريق استهزا و مزاح درمورد كسي بيان مي كنند كه از او در خواست انجام كاري را كنند و او به باطل عذر آورد، در آن صورت گويند: «آري دستش به نگار بند است»
[1] وسمه (Vasme): گياهي از تيره ي سليميان كه دو ساله است و ارتفاعش در حدود يك متر مي شود. گل هايش زرد رنگند و ميوه اش خرجينگ است. اين گياه بومي شمال آفريقا و اروپاي جنوبي و مركزي و آسياي غربي منجمله ايران است. در برگ هاي اين گياه ماده ي رنگ كننده اي وجود دارد كه از آن جهت آرايش خانم ها (رنگ كردن ابروها) استفاده مي كردند. ماده ي رنگكي اين گياه رنگ سبز مايل به آبي توليد مي كند.
[2] عزوبت (Ozubat): بي همسر بودن (زن و مرد) مجرد بودن، بي همسري
[3] مفتون(Maftun): در فتنه انداخته شده، عاشق، شيفته
[4] تصديق(Tasdiq): به درستي چيزي اقرار كردن، چيزي را تاييد كردن
ما ایرانیان هویت خود را گم کرده ایم و نمی دانیم که ایم و از کجا آمده ایم همه از توهم یک تمدن بزرگ سخن می گویند ولی چه کسی حقیقت را می داند.